اسمانی

ابی تر از انم که بی رنگ بمیرم

                                        از شیشه نبودم که با سنگ بمیرم


من امده بودم که تا مرز رسیدن

                                       همراه تو فرسنگ به فرسنگ بمیرم


تقصیر کسی نیست که این گونه غریبم

                                        شاید خدا خواست که دلتنگ بمیرم

نوشته شده در یکشنبه 1 مرداد 1396 ساعت 04:57 ب.ظ توسط پانیا نظرات |

 پاییز موهای زرد و نارنجی و قرمزش را زیر کلاه بافتنی‌اش قایم کرد. 
لبه کلاه را تا روی چشم‌ها پایین آورد ٬ 
آرام به دور و بر نگاه کرد٬ 
چنارها٬ حوض‌ها٬ شمعدانی‌ها٬ پنجره‌ها٬ 
همه رنگ او را گرفته بودند٬ 
خیالش راحت شد، 
یقه پالتوی گرمش را بالا کشید٬ 
از خیابان بوی نم باران می‌آمد. 
پاییز قدم‌زنان دور شد، تا زمستان بیاید ...

پاییز می‌رود ...

نوشته شده در دوشنبه 2 دی 1398 ساعت 10:33 ق.ظ توسط پانیا نظرات |

دوباره ی یک سال هم گذشت 
به همین سرعت که هیچ نفهمیدم چی شد 
و چی گذشت
همیشه بزرگ ترین ارزوم این بود 
که هر سال بیش تر از سال قبلش فرد مفیدی باشم 
ارزوم همینه 
اما یه ارزوی خیلی بزرگ دیگه هم امسال کنارش دارم 
که حال دوستم خوب بشه 
که دوباره بتونیم باهم دانشگاه و بیمارستانو بذاریم رو سرمون
دوست دارم برگردم به تمام روزای خوش
خدایا کمکم کن
خدایا به همه عمر با عزت و شادی عطا کن
#تولدم مبارک

نوشته شده در چهارشنبه 17 مهر 1398 ساعت 06:45 ب.ظ توسط پانیا نظرات |

من به پایان دنیا اهمیت نمی دهم 
چون دنیای من بار ها تمام شده 
و صبح روز بعد دوباره از نو اغاز شده است


Image result for ‫صبح تصویر  خورشید‬‎

نوشته شده در شنبه 6 مهر 1398 ساعت 01:56 ب.ظ توسط پانیا نظرات |

آری، پاییز نزدیک است،

اما پاییز که همیشه صدای خش و خش برگ ها در گذر ها نیست،

پاییز که همیشه با بوی مهر نمی آید،

پاییز گاهی در زیر سیگاری روی میز، زیر انبوهی از خاکستر است،

گاهی حوالی عطری تلخ پشت یقه ی لباسی تا شده،

گاهی هم نم بارانیست که گوشه چشمانت می درخشد.

پاییز که همیشه لای برگ های زرد و نارنجی نیست،

گاهی در دل کاجیست میان یک کاجزار همیشه سبز،

گاهی قهوه ایست که سر می رود، غذاییست که ته می گیرد و لبخندیست که بی بهانه بر لبانت می نشیند.

ساده بگویمت،

دلتنگ که باشی پاییز نزدیک است...


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 31 شهریور 1398 ساعت 07:53 ب.ظ توسط پانیا نظرات |

به من می گفت:
چشم های تو مرا به این روز انداخت
این نگاه تو مرا به اینجا کشاند
تاب و تحمل نگاه های تو را نداشتم
نمی دیدی که چشم بر زمین می دوختم؟؟؟؟؟
به او گفتم 
در چشمان من دقیق تر نگاه کن 
جز تو هیچ چیز در ان نیست....


پ.ن:
فرا رسیدن محرم به همه ی مسلمانان جهان تسلیت

ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 11 شهریور 1398 ساعت 11:15 ب.ظ توسط پانیا نظرات |

آدم های قوی از سیاره ی دیگری نیامده اند ،
آن ها هم مشکلاتِ خودشان را دارند ،
هم محدودیت های معمولی و حتی غیر معمولی ...
تفاوت اینجاست ؛
آن ها پذیرفته اند از پسِ هر مشکلی بر می آیند ،
آن ها خودشان را باور کرده اند ،
از مشکلات و محدودیت ها ، پله ساخته اند ، نه کوه !!!
آدم های قوی در کمالِ خودباوری ؛
انتخاب کرده اند قوی باشند ...
قوی بودن ؛
در "مغز" اتفاق می افتد ، قوی بودن ؛
همت می خواهد !



پ.ن:دوستان عزیزم که در این مدت طولانی نبودنم نگرانم شدید 
معذرت می خواهم امیدوارم هرکجای این اسمان ابی که باشید
 لحظه لبخند از لبانتان پاک نشود

نوشته شده در پنجشنبه 24 مرداد 1398 ساعت 05:48 ب.ظ توسط پانیا نظرات |

فقط خداست که …
میشود با دهان بسته صدایش کرد…
میشود با پای شکسته هم به سراغش رفت…
تنها خریداریست که اجناس شکسته را بهتر برمیدارد… 
تنهاکسی است که وقتی همه رفتند میماند…
وقتی همه پشت کردند آغوش میگشاید…
وقتی همه تنهایت گذاشتند محرمت میشود… 
و تنها سلطانیست که …
دلش با بخشیدن آرام می گیرد، 
نه با تنبیه کردن…!
همیشه و همه جا …!!!

نوشته شده در سه شنبه 25 دی 1397 ساعت 04:18 ب.ظ توسط پانیا نظرات |

گوش هایم را می گیرم! چشم هایم را می بندم
و زبانم را گاز می گیرم! ولی حریف افکارم نمی شوم
چقدر دردناک است فهمیدن...
خوشبحال عروسک آویزان به آینه ماشین
تمام پستی بلندی زندگیش را فقط میرقصد...
-
کاش زندگی از آخر به اول بود..
پیر بدنیا می آمدیم..
آنگاه در رخداد یک عشق جوان میشدیم..
سپس کودکی معصوم می شدیم
و در نیمه شبی با نوازش های مادر آرام میمردیم...!!
نوشته شده در پنجشنبه 29 آذر 1397 ساعت 07:40 ب.ظ توسط پانیا نظرات |


هیچ مگسی در اندیشه فتح ابرها نیست،

و هیچ گرگی، گرگ دیگر را به خاطر اندیشه اش نمیکشد!
هیچ کلاغی به طاووس، رشک نمیبرد،
و قناری میداند قار قار هم شنیدن دارد.
هیچ موشی ، به فیل بخاطر بزرگی اش حسادت نمیکند.
و زنبور میداند که گل، مال پروانه هم هست...
و رودخانه به قورباغه هم اجازه خواندن میدهد!
کوه از مرگ نمیترسد و هیچ سنگی به سفر فکر نمیکند.
زمین میچرخد تا آفتاب به سمت دیگری هم بتابد 

و خاک در رویاندن، زشت و زیبا نمیکند!!
هیچ موجودی در زمین، بیشتر از انسان همنوعانش را قضاوت نمیکند 

و همنوعانش را به خاک و خون نمیکشد!


نوشته شده در یکشنبه 25 آذر 1397 ساعت 07:36 ب.ظ توسط پانیا نظرات |

تومرا یاد کنی یا نکنی
باورت گر بشود گرنشود
حرفی نیست
اما نفسم می گیرد
درهوایی که نفس های تو نیست
در هوایی كه نفس های من است ـ
زندگی هست ولی ـ
شادی نیست،
باورت گر بشود گر نشود ـ
عاشقی هست ، وفاداری نیست.

نوشته شده در شنبه 17 آذر 1397 ساعت 07:26 ب.ظ توسط پانیا نظرات |

* سعدی به روزگاران مهری نشسته در دل
بیرون نمی‌توان کرد الا به روزگاران
*گفتی:به روزگاران مهری نشسته گفتم
بیرون نمی توان كرد حتی به روزگاران


نوشته شده در دوشنبه 12 آذر 1397 ساعت 11:59 ب.ظ توسط پانیا نظرات |

گفتم تو فرهاد منی

گفتی تو شیرینی مگر؟

گفتم خرابت می شوم

گفتی تو آبادی مگر؟

گفتم ندادی دل به من

گفتی تو جان دادی مگر؟

گفتم ز کویت می روم

گفتی تو آزادی مگر؟

گفتم فراموشم نکن

گفتی تو در یادی مگر؟!؟!؟
نوشته شده در یکشنبه 4 آذر 1397 ساعت 07:42 ب.ظ توسط پانیا نظرات |

خاطره ها 
هیچ وقت پاک نمیشوند
شاید کم رنگ شوند
اما پاک نمیشوند
گوشه اے گم میشوند
گوشه ے
ازذهنت را مےگیرد
وناگهان
یک روز؛یک جا
وسط خنده هاےمستانه 
تورا
به فکر مےبرد...
نوشته شده در چهارشنبه 30 آبان 1397 ساعت 07:40 ب.ظ توسط پانیا نظرات |

ٖاینجا در دنیای من 

گرگ ها هم افسردگی گرفته اند

دیگر گوسفند نمی درند 

به نی چوپان دل میدند

و گریه میکنن..


نوشته شده در جمعه 25 آبان 1397 ساعت 07:38 ب.ظ توسط پانیا نظرات |

همه ی ادمها ظرفیت بزرگ شدن ندارند
اگر بزرگشان کنیم گم میشوند
دیگر نه شما را می بینند نه خودشان را
پس به اندازه ی ادمها دست نزنیم...

نوشته شده در یکشنبه 20 آبان 1397 ساعت 07:36 ب.ظ توسط پانیا نظرات |


(تعداد کل صفحات:[cb:pages_total])      [cb:pages_no]  
Template By : Pichak