اسمانی

ابی تر از انم که بی رنگ بمیرم

                                        از شیشه نبودم که با سنگ بمیرم


من امده بودم که تا مرز رسیدن

                                       همراه تو فرسنگ به فرسنگ بمیرم


تقصیر کسی نیست که این گونه غریبم

                                        شاید خدا خواست که دلتنگ بمیرم

نوشته شده در یکشنبه 1 مرداد 1396 ساعت 05:57 ب.ظ توسط پانیا نظرات |

توی یک جمع نشسته بودم طبق عادت همیشگی
 مجله را ورق میزدم تا به جدولش رسیدم 
خواندم سه عمودی ...یکی گفت بلند بگو...
گفتم یه کلمه ی سه حرفیه...از همه چیز برتر
حاجی گفت :پول...تازه عروس مجلس گفت :
عشق...شوهرش گفت:یار...کودک دبستانی گفت 
:علم...حاجی ول کن‌نبود پشت سر هم میگفت:
پول اگه نمیشه طلا.سکه...گفتم حاجی بیخیال اینا نمیشه
...گفت :پس بنویس مال...گفتم‌نمیشه...کلافه گفت:جاه...
خسته شدم با تلخی گفتم نمیشه...مادربزرگ گفت :
مادرجان بنویس عمر...سیاوش که تازه از سربازی آمده بود گفت 
:کار...دیگری خندید و گفت:وقت...یکی از آن وسط گفت :
وام...به جدول خیره شدم ...جای آن کلمه ی سه حرفی خالی ماند 
ولی فهمیدم‌ تا شرح جدول زندگی کسی را نداشته باشی 
حتی یک حرف آن هم درست در نمیاید...
هنوز گاهی درگیر آن کلمه ی سه حرفی هستم...
شاید کودک کار بگوید :کفش...کشاورز بگوید
:برف...لال بگوید :حرف...ناشنوا بگوید :صدا
...نابینا بگوید :نور...ولی من‌هنوز در فکرم چرا کسی نگفت :
خدا

نوشته شده در شنبه 3 شهریور 1397 ساعت 12:09 ب.ظ توسط پانیا نظرات |

در دیاری که در او نیست کسی یار کسی

کاش یارب که نیفتد به کسی کار کسی

هر کس آزار من زار پسندید ولی

نپسندید دل زار من آزار کسی

آخرش محنت جانکاه به چاه اندازد

هر که چون ماه برافروخت شب تار کسی

سودش این بس که بهیچش بفروشند چو من

هر که با قیمت جان بود خریدار کسی

سود بازار محبت همه آه سرد است

تا نکوشید پی گرمی بازار کسی

من به بیداری از این خواب چه سنجم که بود

بخت خوابیدهٔ کس دولت بیدار کسی

غیر آزار ندیدم چو گرفتارم دید

کس مبادا چو من زار گرفتار کسی

تا شدم خوار تو رشگم به عزیزان آید

بارالها که عزیزی نشود خوار کسی

آن که خاطر هوس عشق و وفا دارد از او

به هوس هر دو سه روزیست هوادار کسی

لطف حق یار کسی باد که در دورهٔ ما

نشود یار کسی تا نشود بار کسی

گر کسی را نفکندیم به سر سایه چو گل

شکر ایزد که نبودیم به پا خار کسی

شهریارا سر من زیر پی کاخ ستم

به که بر سر فتدم سایه دیوار کسی


نوشته شده در یکشنبه 28 مرداد 1397 ساعت 07:53 ق.ظ توسط پانیا نظرات |

گاهی باید آدم دلش کمی خنثی بودن بخواهد!
کمی سرد شدن!
یا اصلا به یکباره محو شدن را !
مثلا برای مدت

گاهی باید آدم دلش کمی خنثی بودن بخواهد!
کمی سرد شدن!
یا اصلا به یکباره محو شدن را !
مثلا برای مدتی روی بودن تمام آدمهای در رفت و آمد زندگی اش خط بکشد! 
بعد بنشیند با خودش خلوت کند. 
ببیند چند نفر دقیقا وقتی پیدایشان می شود که کارشان لنگ اوست 
و چند نفر همیشه در کنارش هستند!
یکدفعه دور تمام آدمهایی که همیشه هوایش دارند را خط قرمز بکشد!
یک وقتهایی باید به یکباره قید تمام آدمهای خوب زندگی اش را بزند
 تا اگر روزی به هردلیلی دست تقدیر آنها را از او گرفت،
خاطرات زیادی وجود نداشته باشد که چشمش را خیس کند یا بغضش را منفجر!
گاهی هم نیاز است بنشیند و با تنهایی هایش خاطره سازی کند 
که اگر یک روزی،دیگر خبری از آدمهایی که حکم مگس دور شیرینی را برایش دارند،نشد،
دلش نلرزد که دیگر تنهاترین آدم روی زمین شد!
که حالش بد نشود! که حداقل خیالش راحت باشد تکلیفش با خودش مشخص است 
و میداند از اول تنها بوده!
یک موقع هایی باید تنها بود!
تنهای تنها...

نوشته شده در شنبه 13 مرداد 1397 ساعت 09:41 ق.ظ توسط پانیا نظرات |

به گمانم سال‌های زیادی از ورود پیتزا به ایران می‌گذرد! 
ولی من حدود بیست ‌و شش هفت سال قبل با ایشان آشنا شدم! 
پدرم زیاد اهل این قرتی بازی‌ها نبود و چلوکباب کوبیده را ترجیح می‌داد! 
به من هم گفته بود هر نمره‌ی بیستی که بگیری 
برایت یک پرس سیرابی می‌خرم! بعد که انگیزه پیدا کردم و 
چندتایی ۲۰ پشت هم گرفتم، دید به‌صرفه نیست! 
دبّه کرد و زد زیرش!
بار نخست که پیتزا خوردم، کلاس پنجم ابتدایی بودم. 
یکی از همکلاسی ها _که پدرش بقالی داشت و 
خیلی تأکید می‌کرد که نگوییم بقالی و بگوییم سوپرمارکت!
به من گفت غذای جدیدی به اسم پیتزا آمده که بسیار خوشمزه و باکلاس است!
من تا آن‌وقت غذایی نخورده بودم که از الویه باکلاس تر باشد! 
سریعاً پذیرفتم! مقداری از عیدی‌ها را برداشتیم، 
رخت عیدمان را پوشیدیم و راهی شدیم! 
حوالی پارک فدک تهران، مغازه‌ی شیک و مدرنی 
با قیاس‌های آن‌وقت - باز شده بود که سر درش نوشته بود: پیتزا تنوری! 
با استرس نشستیم و دوتا پیتزا پپرونی سفارش دادیم! 
چون اسمش سخت‌تر بود و باکلاس تر!
پیتزاها را که آوردند قفل کردیم! نه نان داشت نه برنج! 
خیلی مؤدب به صاحب مغازه گفتم: نونش رو فکر کنم یادتون رفته بیارید! 
طرف هم نامردی نکرد و گفت: آخ! آره! یادم رفت! 
بعد دو تا نان باگت گدا خفه کن گذاشت روی میز!
تکه‌های پیتزا را می‌گذاشتیم لای نان و مثل اسب می‌خوردیم! 
جالب اینجاست که نان کم آوردیم ومن خیلی باشخصیت رفتم 
پیش صاحب مغازه و گفتم: دو تا نون دیگه لطفاً! 
و مردم همین‌طور بهت‌زده نگاه مان می‌کردند و 
خدا شاهد است که بادی به غبغب انداخته بودیم و فکر می‌کردیم، 
به خاطر رخت‌های عید و خوش‌تیپی زیادمان است که نگاه مان می‌کنند!
در آخر هم آن‌قدر از نتیجه‌ی کار راضی بودم که پیش از رفتن، 
یک پیتزای دیگر خریدم و یورتمه طرف خانه‌ی عمویم رفتم
 و با پسرعموها نشستیم دور هم با بربری خوردیم و خیلی چسبید!
از خدا پنهان نیست، از شما چه پنهان که هنوز هم اگر جلویم را نگیرند، 
خوردن پیتزا را با نان ترجیح می‌دهم! 
به ‌عنوان یک مرد سنّتی به شدت اعتقاد دارم غذایی که نه نان داشته باشد نه برنج، 
اصلاً غذا نیست! فرقی با سالاد ندارد!

.
.
.
حامد ابراهیم پور

نوشته شده در شنبه 6 مرداد 1397 ساعت 10:07 ق.ظ توسط پانیا نظرات |

در زندگی بعضی چیز ها هستن که نشون میدن چه قدر عمر زود میگذره 
کی فکرشو می کرد که یه سال به این سرعت بگذره 
امروز یه سال از روزی که وبمو تاسیس کردم میگذره 
هیچ وقت فکرشو نمی کردم که درست کردن وبلاگ بشه جز بهترین خاطره های زندگی من
هیچ وقت فکر نمی کردم که اینجا دوستانی پیدا کنم که بشن بخشی از خاطرات خوب من
ممنونم از کسانی که کنارم موندن 
ممنونم از کسایی که تنهام نذاشتن

                                                                                                                                                                                                پانیا
       


نوشته شده در دوشنبه 1 مرداد 1397 ساعت 12:00 ق.ظ توسط پانیا نظرات |

تلفن كه زنگ مي زند...يعني از ياد نرفته اي...حتي اگر به اشتباه شماره ات را گرفته باشند...ببين دوست من

تلفن كه زنگ می زند...یعنی از یاد نرفته ای...حتی اگر به اشتباه شماره ات را گرفته باشند...ببین دوست من در دنیا خیلی ادم ها هستند كه شماره شان به اشتباه هم گرفته نمی شود.

نوشته شده در چهارشنبه 20 تیر 1397 ساعت 12:33 ب.ظ توسط پانیا نظرات |

هرگز عاشق نشو ! 
عشق مانند زندان است، 
اگر عاشق شوى ديگر بر زندگى ات كنترل ندارى؛ نه تنها بر زندگى

هرگز عاشق نشو ! 
عشق مانند زندان است، 
اگر عاشق شوى دیگر بر زندگى ات كنترل ندارى؛ نه تنها بر زندگى بلكه بر قلب و فكرت هم كنترل نخواهى داشت، 
زندگى ات تحت تاثیر قرار میگیرد، 
هر كارى میكنى تا معشوقت را نگه دارى، حتى ممكن است كارهاى خطرناكى هم بكنى ..
عشق؛ حسِ غیرقابل پیش بینى و خطرناكى ست،
حاضرى هر چیزى را از صحنه ى روزگار دور بیندازى تا به آنچه میخواهى برسى ..
عشق؛ قاتلى ست كه از خود ردپایى بجا نمیگذارد ...
#پائولو كوئلیو

نوشته شده در شنبه 16 تیر 1397 ساعت 11:54 ق.ظ توسط پانیا نظرات |

تو همانی که دلم لک زده لبخندش را

او که هرگز نتوان یافت همانندش را

منم آن شاعر دلخون که فقط خرج تو کرد

غزل و عاطفه و روح هنرمندش را

از رقیبان کمین کرده عقب می ماند

هر که تبلیغ کند خوبی ِ دلبندش را

مثل آن خواب بعید است ببیند دیگر

هر که تعریف کند خواب خوشایندش را

مادرم بعد تو هی حال مرا می پرسد

مادرم تاب ندارد غم فرزندش را

عشق با اینکه مرا تجزیه کرده است به تو

به تو اصرار نکرده است فرآیندش را

قلب ِ من موقع اهدا به تو ایراد نداشت

مشکل از توست اگر پس زده پیوندش را

حفظ کن این غزلم را که به زودی شاید

بفرستند رفیقان به تو این بندش را :

«منم آن شیخ سیه روز که در آخر عمر

لای موهای تو گم کرد خداوندش را »


نوشته شده در یکشنبه 30 اردیبهشت 1397 ساعت 12:53 ب.ظ توسط پانیا نظرات |

ستایش‌گر معلمی هستم که چگونه اندیشیدن را به من بیاموزد، نه چگونگی اندیشه‌ها را
روز معلم را بر همه ی معلمان کشورم تبریک عرض میکنم

Image result for ‫ستایشگر معلمی هستم که‬‎

نوشته شده در سه شنبه 11 اردیبهشت 1397 ساعت 06:06 ب.ظ توسط پانیا نظرات |

- امروز بدترین روز بود
و سعی نکن منو متقاعد کنی که
در هر روزی، یک چیز خوبی پیدا میشه.
چون اگه با دقت نگاه کنیم
این دنیا جای وحشتناکیه.
با اینکه
بعضی وقتا یک اتفاقات خوبی هم میافته
شادی و رضایت همیشگی نیستند.
و این درست نیست که
همش به ذهن و دل ما ربط داره
چون
ما میتونیم شادی واقعی رو تجربه کنیم
فقط وقتی در یک محیط خوب باشیم.
این درست نیست که
میتونیم خوبی رو خلق کنیم
مطمئن هستم تو هم موافقی که
محیطی که توش هستیم
تأثیر مستقیم داره روی
رفتار ما
همه چیز در کنترل ما نیست.
و تو هرگز از من نخواهی شنید که
امروز روز خوبی بود.


حالا از پایین به بالا بخونین...


نوشته شده در پنجشنبه 6 اردیبهشت 1397 ساعت 10:00 ق.ظ توسط پانیا نظرات |

ﺩﺭ ﻗﻄﺐ ﺷﻤﺎﻝ ﮔﺮﮒ ﻫﺎ ﺭﺍ اینگونه ﺷﮑﺎﺭ می کنند:

ﺭﻭﯼ ﺗﯿﻐﻪ ﺍﯼ برنده مقداری ﺧﻮﻥ می ریزند

ﻭ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻗﺎﻟﺐ ﯾﺨﯽ ﻗﺮﺍﺭ داده ﻭﺩﺭ ﻃﺒﯿﻌﺖ ﺭﻫﺎ می کنند.

ﮔﺮﮒ ﺁﻥ ﺭﺍ می بیند، یخ را به طمع ﺧﻮﻥ ﻟﯿﺲ ﻣﯿﺰﻧﺪ.

ﯾﺦ روی تیغه کم کم ﺁﺏ می شود ﻭ ﺗﯿﻐﻪ ی تیز،

ﺯﺑﺎﻥ سرد و بی حس شده ی ﮔﺮﮒ ﺭﺍ می بُرد.

ﮔﺮﮒ ﺧﻮﻥ ﺑﯿﺸﺘﺮﯼ می بیند ﻭ به ﺗﺼﻮﺭ و خیال این

که ﺷﮑﺎﺭ و طعمه ﺧﻮﺑﯽ پیدا کرده ﺑﯿﺸﺘﺮ ﻟﯿﺲ می زند؛

 اما نمی داند یا نمی خواهد بداند که با آن حرص وصف

ناشدنی و شهوت سیری ناپذیر، دارد ﺧﻮﻥ ﺧﻮﺩش ﺭﺍ می خورد!

ﺁﻥ ﻗﺪﺭ ﺍﺯ آن ﮔﺮﮒ زبان بسته ﺧﻮﻥ می رود تا به دست خودش کشته می شود

.. نه گلوله ای شلیک می شود، و نه حتی نیزه ای پرتاب!

اما گرگ با همه غرورش سرنگون میشود’!

شکست ها و نگرانی هایت را رها کن،

خاطراتت را،

نمیگویم دور بریز،اما قاب نکن به دیوار دلت…

در جاده ی زندگی، نگاهت که به عقب باشد،

زمین میخوری…

زخم بر میداری…

و درد میکشی…

نه از بی مهری کسی دلگیر شو … نه به محبت کسی بیش از حد دلگرم…

به خاطر آنچه که از تو گرفته شده، دلسرد مباش، تو چه میدانی؟

شاید … روزی … ساعتی … آرزوی نداشتنش را میکردی…

تنها اعتماد کن و خود را به او بسپار …

هیچ کس آنقدر قوی نیست که ساعت ها بر عکس نفس بکشد …

در آینده لبخند بزن

این همان جایی است که باید باشی!

هیج کس تو نخواهد شد

 آرامش سهم توست …
.


نوشته شده در سه شنبه 28 فروردین 1397 ساعت 06:19 ب.ظ توسط پانیا نظرات |

شریعت می گوید:
ان چیزی که برای توست مال تو...
و ان چیزی که برای من است مل من...

طریقت می گوید:
ان چیزی که برای توست مال تو...
و ان چیزی که برای من است مال تو...

معرفت می گوید:
مال منو تو نداریم...

و حقیقت می گوید:
نه توئی وجود داری نه منی....

نوشته شده در جمعه 24 فروردین 1397 ساعت 01:08 ب.ظ توسط پانیا نظرات |

ﻣﻦ ﺧﻨﺪﻩ ﺯﻧﻢ ﺑﺮ ﺩﻝ، ﺩﻝ ﺧﻨﺪﻩ ﺯﻧﺪ ﺑﺮ ﻣﻦ
ﺍﯾﻨﺠﺎﺳﺖ ﮐﻪ می خندد ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ
ﻣﻦ ﺧﻨﺪﻩ ﺯﻧﻢ ﺑﺮ ﻏﻢ، ﻏﻢ ﺧﻨﺪﻩ ﮐﻨﺪ برمن
ﺍﯾﻨﺠﺎﺳﺖ که می خندد ﺑﯿﮕﺎﻧﻪ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ
ﻣﻦ ﺧﻨﺪﻩ ﮐﻨﻢ ﺑﺮ ﻋﻘﻞ ﺍﻭ ﺧﻨﺪﻩ ﮐﻨﺪ ﺑﺮ ﻣﻦ
ﺍﯾﻨﺠﺎﺳﺖ ﮐﻪ می خندد ﻭﯾﺮﺍﻧﻪ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ
ﻣﻦ ﺧﻨﺪﻩ ﮐﻨﻢ ﺑﺮ ﺗﻮ، ﺗﻮ ﺧﻨﺪﻩ ﮐﻨﯽ ﺑﺮ ﻣﻦ
ﺍﯾﻨﺠﺎﺳﺖ ﮐﻪ می خندیم ﻫﺮ ﺩﻭ ﭼﻮ ﺩﻭ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ
ﻣﻦ ﺧﻨﺪﻩ ﮐﻨﻢ ﺑﺮ ﺍﻭ، ﺍﻭ ﺧﻨﺪﻩ ﮐﻨﺪ ﺑﺮ ﻣﻦ
ﺩﯾﮕﺮ ﺑﻪ ﭼﻪ می خندم ﺩﻝ ﺭﻓﺖ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺧﺎﻧﻪ


نوشته شده در سه شنبه 14 فروردین 1397 ساعت 05:54 ب.ظ توسط پانیا نظرات |

پدر عزیزم

به خاطر تمام خوبیهایی که در حق من کردی و 

به من بال و پر دادی و مرا بالنده کردی و با سوختن 

خود عشق و شور را در وجودم روشن کردی، 

با تمام وجودم و با تک تک سلولهایم دوستت دارم.


روز پدر


نوشته شده در جمعه 10 فروردین 1397 ساعت 11:00 ب.ظ توسط پانیا نظرات |

الیف شافاک

در مورد چیز هایی که نمی خواهی بدانی
هر قدر کمتر ببینی
همان قدر کمتر دلت به درد می اید
همان قدر کمتر عذاب میکشی
اینطوری که به قضیه نگاه کنی
می فهمی نادانی انقدر ها هم بد نیست
عشق قدیمی ترین وپابرجا ترین سنت روی زمین است.
عاشق رانده می شود اما نمی راند
عاشق ازار می بیند اما ازارش به مورچه هم نمی رسد
عاشق که شدی می  فهمی دلت به کیسه ی مخملی تبدیل شده
دلت خیلی نازک می شود
و می فهمی با این دل نازک نمی توانی کسی را برنجانی!!!!!!!!!!!

نوشته شده در دوشنبه 6 فروردین 1397 ساعت 02:19 ب.ظ توسط پانیا نظرات |


(تعداد کل صفحات:[cb:pages_total])      [cb:pages_no]  
Template By : Pichak