تبلیغات
اسمانی

اسمانی

اسمانی
ابی تر از انم که بی رنگ بمیرم

                                        از شیشه نبودم که با سنگ بمیرم


من امده بودم که تا مرز رسیدن

                                       همراه تو فرسنگ به فرسنگ بمیرم


تقصیر کسی نیست که این گونه غریبم

                                        شاید خدا خواست که دلتنگ بمیرم


تاریخ : یکشنبه 1 مرداد 1396 | 04:57 ب.ظ | نویسنده : پانیا | نظرات
بهم گفت: «تا حالا شكار رفتی؟» گفتم: «نه»
 
گفت: «من قبلا می‌رفتم، ولی دیگه نمی‌رم، 

آخرین باری كه شكار رفتم، شكار گوزن بود، 

خیلی گشتم یه گوزن پیدا كردم. من بهش شلیك كردم، 

درست زدم به پاش، وقتی رسیدم بالای سرش هنوز جون داشت،
 
نفس می‌كشید و با چشم‌هاش التماس می‌كرد،

 زیباییش مسخم كرده بود، حس كردم كه می‌تونه دوست خوبی واسم باشه،

 می‌تونستم نزدیك خونه یه جای دنج واسه‌ش درست كنم. 

اما خوب كه فكر كردم فهمیدم كه این‌جوری اون گوزن واسه همیشه لنگ می‌زنه 

و هر وقت من رو ببینه یاد بلایی می‌افته كه سرش آوردم، 

از نگاهش فهمیدم بزرگترین لطفی كه می‌تونم در حقش بكنم 

اینه كه یه گلوله صاف تو قلبش شلیك كنم.»

 بعدش گفت: «تو هیچ‌وقت نمی‌تونی با كسی كه بدجور زخیمش كردی دوست باشی.»


تاریخ : چهارشنبه 11 بهمن 1396 | 03:01 ب.ظ | نویسنده : پانیا | نظرات
مرحوم شیخ رجبعلی خیاط میفرمود:
بطری وقتی پر است و می‌خواهی خالی اش کنی، 
خمش می‌کنی...
هر چه خم شود.. خالی تر می‌شود...
اگر کاملا رو به زمین گرفته شود ..سریع تر خالی می‌شود..
دل آدم هم همین طور است،
گاهی وقت‌ها پر می‌شود از غم، از غصه، از حرف‌ها 
و طعنه‌های دیگران...
پس سجده کن تا دلت از غصه ها خالیشود


تاریخ : یکشنبه 8 بهمن 1396 | 08:53 ب.ظ | نویسنده : پانیا | نظرات

فیکریندن گئجه لر یاتا بیلمیرم      از فکر تو شب‌ها خوابم نمی‌برد

 

بو فیکری باشیمدان آتا بیلمیرم   نمی‌توانم این فکر را از سرم بیرون کنم


نئینه ییم که سنه چاتا بیلمیرم   چه کنم که نمی‌توانم به تو برسم

آیریلیق، آیریلیق، آمان آیریلیق    جدایی، جدایی، امان از جدایی

هر بیر درد دن اولار یامان آیریلیق    از هر دردی بدتر جدایی


اوزوندور هیجرین دن قارا گئجلر   در هجر تو سیاه و درازند شب‌ها

بیلمیرم من گئدیم هارا گئجه لر   نمیدونم کجا برم من شب‌ها

ووروبدور قلبیمه یارا گئجه لر        قلب مرا زخمی کرده شب‌ها

آیریلیق، آیریلیق، آمان آیریلیق      جدایی، جدایی، امان از جدایی

هر بیر درد دن اولار یامان آیریلیق   از هر دردی بدتر جدایی



تاریخ : سه شنبه 3 بهمن 1396 | 04:22 ب.ظ | نویسنده : پانیا | نظرات
همیشه وقتی تنهایی و می خوای خودتو سرگرم کنی 

برو سراغ تخته نرد یا منچ و با شانست بازی کن

اما اگه می خوای از خودت چیزی یاد بگیری 

خودت رو به چالش بکش و بشین و با خودت شطرنج بازی کن

اینجا شانسی در کار نیست...

باید با فکر بازی کنی...

باید با تضاد ها کلنجار بری...

باید اشتباهاتت رو پیدا کنی...

و از اون ها موفقیت بسازی و دوباره تکرارشون نکنی

فقط یادت باشه تو نه صاحب مهره های سفیدی نه سیاه

ولی دست به هر مهره ای که بزنی باید برنده ی بازی باشه


تاریخ : شنبه 30 دی 1396 | 04:16 ب.ظ | نویسنده : پانیا | نظرات
وقتی ادم بزرگ بشه

اگه کسی رو دوست داشته باشه

اون دوست داشتن خیلی ارزشمند میشه

منظور من از بزرگ شدن بالا رفتن سن نیست

این فهمیدنه که انسان ها رو بزرگ میکنه

و کسی که تنها میمونه و فکر میکنه بزرگ میشه

کسی که سفر میکنه بزرگ میشه

کسی که با ادمهای بزرگ حرف می زنه و
 سعی می کنه اونا رو درک کنه بزرگ میشه

پس کسایی که زیاد کتاب میخونن می تونن  ادمای بزرگی بشن


تاریخ : پنجشنبه 28 دی 1396 | 09:12 ق.ظ | نویسنده : پانیا | نظرات
هستمان نیست میشود 

در چشم به هم زدنی

زمین گرد است

مرگ انکار ناپذیر

و فراموشی نزدیک تر از همیشه به انسان.......

چه  جرعتی دارند انان که نامهربانند


تاریخ : دوشنبه 25 دی 1396 | 04:07 ب.ظ | نویسنده : پانیا | نظرات
زندگی جیره مختصری‌ست،
هم چون یک فنجان چای و در کنارش عشق هم‌چون یک حبه قند
زندگی را با عشق نوش جان باید کرد . . .



تاریخ : دوشنبه 18 دی 1396 | 12:31 ب.ظ | نویسنده : پانیا | نظرات
زمان گذشت !
ما “خیلی چیزها” به دست آوردیم
و چیزهای باارزش رو از دست دادیم !
سادگی‌هارو، بوی عطر چای صبح‌ خونه مادربزرگ،
نعلبکی‌های گل‌دارِ شیک رو،
کاش زمان نمی‌گذشت . . .


تاریخ : شنبه 16 دی 1396 | 01:29 ق.ظ | نویسنده : پانیا | نظرات
(gol)

تاریخ : پنجشنبه 14 دی 1396 | 05:31 ق.ظ | نویسنده : پانیا | نظرات
بعضی‌ها عجیب هستند.

 با یک اتفاق می‌آیند و می‌نشینند ته ته دلت‌،

 و با هزار بهانه و تلخی و اخم و تخم و دلیل دیگر از دلت نمیروند .

 خوب میخندند ؛  خوب گوش میکنند ؛

 اصلا انگار آمده‌اند که مایه دلگرمیت باشند .

 حتی اگر نباشند‌؛ 

رد پایشان روی دلت میماند تا تمام عمر عشق میورزند،

 حتی متلکهایشان به جانت مینشیند .

بعضیها عجیب خوبند .

 یادشان که می‌افتی روحت جانی دوباره میگیرد.

 یادشان که می‌افتی بی‌اراده لبخند به لبانت مینشیند‌.

بعضی‌ها را کم میبینی و حتی اگر نبینی باز با تو هستند . 

بعضی‌ها عجیب می‌آیند و

 عجیب‌تر آنکه دیگر نمیروند

 حتی وقتی که از کنارت رفته‌اند .

میمانند ؛

 لبخندشان 

تصویرشان 

 صدایشان 

 حرفهایشان 

همه را پیشت امانت میگذارند

 و تو میمانی و یاد و آرزوی دیدار دوباره آنها .

بعضی‌ها عجیب خوبند.


تاریخ : سه شنبه 12 دی 1396 | 12:08 ق.ظ | نویسنده : پانیا | نظرات
می گویند حرف ها هم دست دارند !

دست های بلندی كه گاهی گلویی را می فشارند و نفس می گیرند .

می گویند حرف ها هم پا دارند !

پاهای بزرگی كه گاهی جایشان را روی دلی می گذارند و برای همیشه می مانند .

می گویند حرف ها هم چشم دارند !

چشم های سیاهی كه گاهی به چشم های دیگران 

نگاه می كنند و آنها را در شرمی بیکران فرو می برند .

می گویند حرف ها هم ...

جان دل ؛ زنهار حرف های تو اینگونه مباد .

باور کنی یا نه ، سنجیده سخن گفتن از سکوت هم دشوار تر است



تاریخ : شنبه 9 دی 1396 | 11:06 ق.ظ | نویسنده : پانیا | نظرات
هیچكس را در زندگی مقصر نمی دانم...

از خوبان "خاطره" 

و از بدان "تجربه"

میگیرم...!

بدترین ها "عبرت" میشوند...! 

وبهترین ها"دوست"

حرف اشتباهیست كه میگویند...

با هر كس باید مثل خودش رفتار كرد.

اگر چنین بود!!!

از منیت و شخصیت هر كس چیزى باقى نمیماند.

هركس هر چه به سرم آورد فقط خودم میباشم

اگر جواب هر جفایى بدى بود،

داستان زندگی ما خالى از آدم های خوب بود.

اگر همان اندك مهربانیم را از بر نشدند.

اگر خوبى كردم و بدى دیدم

كنار میکشم!!! 

اما بد نمیشوم...

زیرا این تنها كاریست كه از دستم بر میاید.

مهم نیست با من چه كردند.

من قهرمان زندگی خودم می مانم

من آدم خوبه ى زندگی خودم میباشم

با وجدانم آسوده میخوابم

سرم را پیش خدایم بالا میگیرم

و بخاطر همه چیز شاکر میباشم..


تاریخ : سه شنبه 5 دی 1396 | 07:05 ق.ظ | نویسنده : پانیا | نظرات
زندگی آنقدر ابدی نیست که هر روز بتوان مهربان بودن را به تاخیر انداخت"

شاید فرصت ها هرگز تکرار نشوند  شاید فرصت تقدیم یک نگاه مهربان

یک کلام زندگی بخش  یا یک لبخند روح بخش

به پدر   به مادر    به یک دوست    به یک همراه

و به هر کسی که   به مسیر زندگی ما زیبایی آشنایی 

بخشیده است

هرگز تکرار نشود آنچنانکه من دریافتم 

و با عمق وجودم درک کردم زمان درگذر است

"مهربانی را زودتر دریابیم"


تاریخ : جمعه 1 دی 1396 | 02:01 ق.ظ | نویسنده : پانیا | نظرات

حمید مصدق

تـــــوبــه مـــن خندیدی  و نمیدانستی

مـــن به چه دلهره از باغـــچه همســـایه


ســــیب رادزدیدم ! باغبــــان ازپی مــــن تنددوید 

ســــیب دندان زده را دست تودید 

غضب آلــــود به من کردنـــگاه

ســـیب دندان زده ازدســت توافتادبه خــــاک 

و تـــو رفتــی وهنـــوز سالهــــاست

که درگـــوش من آرام آرام

خش خش گام توتکرارکنان میدهد آزارم

ومن اندیشه کــنان

غرق این پنــــدارنم

که چرا باغچه کوچک مــا ســـیب نداشت.... .
....................................................
فروغ فرخزاد

مـــن بــه توخنـــدیدم چــون کــه میدانســـتم

تو به چه دلهره ایی ازباغچــه همــسایه

ســیب رادزدی

پـــدرم ازپـــی توتند دوید

ونمـــیدانستی باغــبان باغــچه همسایه

پـــدرپـــیرمـــن است.

مـــن به توخنـــدیدم

تاکـــه باخــنده به تــوپـــاسخ عشق تـــوراخالـــصانه بدهم

بـــغض چشـــمان تـــولیـــک

لرزه انداخت به دستان من و

ســــیب دندان زده ازدســت مــــن افتادبــه خـــاک

دل مـــن گفت : بــــرو

چون نمیـــخواست بـــه خاطر سپارد

گریــــه تلخ تـــورا...

ومـــن رفتم وهنوز سالهاست

که درذهـــن من آرام آرام

حیرت وبغــــض توتکرارکنان

میــــدهد آزارام

ومــــن اندیشه کنان غرق دراین پندارم

کـــه چه میشد

اگـــرباغچه خانـــه ی ما

ســـــیب نداشـــت!

......................................

جواد نوروزی از زبان سیب

دخترک خندید و پسرک ماتش برد !

که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده

باغبان از پی او تند دوید

به خیالش می خواست، حرمت باغچه و دختر کم سالش را

از پسر پس گیرد !غضب آلود به او غیظی کرد ! 
این وسط من بودم،

سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم

من که پیغمبر عشقی معصوم،

بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق
و لب و دندان ِ تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم

و به خاک افتادم چون رسولی ناکام !

هر دو را بغض ربود...

دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت:

" او یقیناً پی معشوق خودش می آید ! "

پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:

" مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد ! "

سالهاست که پوسیده ام آرام آرام !

عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز !

جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم،

همه اندیشه کنان غرق در این پندارند:

این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت!



تاریخ : سه شنبه 28 آذر 1396 | 10:52 ق.ظ | نویسنده : پانیا | نظرات
خدا، چیست؟کیست؟کجاست؟ 

خدا در دستیست که به یاری میگیری، درقلبیست که شاد میکنی، 
درلبخندیست که به لب مینشانی، 
خدا درعطر خوش نانیست که به دیگری میدهی، 
درجشن و سروریست که برای دیگران بپا میکنی،
 آنجاست که عهدمیبندی و عمل میکنی، خدا؛ درتو،باتو، و برای توست...


تاریخ : یکشنبه 26 آذر 1396 | 07:26 ق.ظ | نویسنده : پانیا | نظرات
تعداد کل صفحات : 6 ::      1   2   3   4   5   6  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By Slide Skin:.
درباره وبلاگ


نویسندگان

تصویر تصادفی
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب

دانلود آهنگ