اسمانی

ابی تر از انم که بی رنگ بمیرم

                                        از شیشه نبودم که با سنگ بمیرم


من امده بودم که تا مرز رسیدن

                                       همراه تو فرسنگ به فرسنگ بمیرم


تقصیر کسی نیست که این گونه غریبم

                                        شاید خدا خواست که دلتنگ بمیرم

نوشته شده در یکشنبه 1 مرداد 1396 ساعت 04:57 ب.ظ توسط پانیا نظرات | |

زمان گذشت !
ما “خیلی چیزها” به دست آوردیم
و چیزهای باارزش رو از دست دادیم !
سادگی‌هارو، بوی عطر چای صبح‌ خونه مادربزرگ،
نعلبکی‌های گل‌دارِ شیک رو،
کاش زمان نمی‌گذشت . . .

نوشته شده در شنبه 16 دی 1396 ساعت 01:29 ق.ظ توسط پانیا نظرات | |

(gol)
نوشته شده در پنجشنبه 14 دی 1396 ساعت 05:31 ق.ظ توسط پانیا نظرات | |

بعضی‌ها عجیب هستند.

 با یک اتفاق می‌آیند و می‌نشینند ته ته دلت‌،

 و با هزار بهانه و تلخی و اخم و تخم و دلیل دیگر از دلت نمیروند .

 خوب میخندند ؛  خوب گوش میکنند ؛

 اصلا انگار آمده‌اند که مایه دلگرمیت باشند .

 حتی اگر نباشند‌؛ 

رد پایشان روی دلت میماند تا تمام عمر عشق میورزند،

 حتی متلکهایشان به جانت مینشیند .

بعضیها عجیب خوبند .

 یادشان که می‌افتی روحت جانی دوباره میگیرد.

 یادشان که می‌افتی بی‌اراده لبخند به لبانت مینشیند‌.

بعضی‌ها را کم میبینی و حتی اگر نبینی باز با تو هستند . 

بعضی‌ها عجیب می‌آیند و

 عجیب‌تر آنکه دیگر نمیروند

 حتی وقتی که از کنارت رفته‌اند .

میمانند ؛

 لبخندشان 

تصویرشان 

 صدایشان 

 حرفهایشان 

همه را پیشت امانت میگذارند

 و تو میمانی و یاد و آرزوی دیدار دوباره آنها .

بعضی‌ها عجیب خوبند.

نوشته شده در سه شنبه 12 دی 1396 ساعت 12:08 ق.ظ توسط پانیا نظرات | |

می گویند حرف ها هم دست دارند !

دست های بلندی كه گاهی گلویی را می فشارند و نفس می گیرند .

می گویند حرف ها هم پا دارند !

پاهای بزرگی كه گاهی جایشان را روی دلی می گذارند و برای همیشه می مانند .

می گویند حرف ها هم چشم دارند !

چشم های سیاهی كه گاهی به چشم های دیگران 

نگاه می كنند و آنها را در شرمی بیکران فرو می برند .

می گویند حرف ها هم ...

جان دل ؛ زنهار حرف های تو اینگونه مباد .

باور کنی یا نه ، سنجیده سخن گفتن از سکوت هم دشوار تر است


نوشته شده در شنبه 9 دی 1396 ساعت 11:06 ق.ظ توسط پانیا نظرات | |

هیچكس را در زندگی مقصر نمی دانم...

از خوبان "خاطره" 

و از بدان "تجربه"

میگیرم...!

بدترین ها "عبرت" میشوند...! 

وبهترین ها"دوست"

حرف اشتباهیست كه میگویند...

با هر كس باید مثل خودش رفتار كرد.

اگر چنین بود!!!

از منیت و شخصیت هر كس چیزى باقى نمیماند.

هركس هر چه به سرم آورد فقط خودم میباشم

اگر جواب هر جفایى بدى بود،

داستان زندگی ما خالى از آدم های خوب بود.

اگر همان اندك مهربانیم را از بر نشدند.

اگر خوبى كردم و بدى دیدم

كنار میکشم!!! 

اما بد نمیشوم...

زیرا این تنها كاریست كه از دستم بر میاید.

مهم نیست با من چه كردند.

من قهرمان زندگی خودم می مانم

من آدم خوبه ى زندگی خودم میباشم

با وجدانم آسوده میخوابم

سرم را پیش خدایم بالا میگیرم

و بخاطر همه چیز شاکر میباشم..

نوشته شده در سه شنبه 5 دی 1396 ساعت 07:05 ق.ظ توسط پانیا نظرات | |

زندگی آنقدر ابدی نیست که هر روز بتوان مهربان بودن را به تاخیر انداخت"

شاید فرصت ها هرگز تکرار نشوند  شاید فرصت تقدیم یک نگاه مهربان

یک کلام زندگی بخش  یا یک لبخند روح بخش

به پدر   به مادر    به یک دوست    به یک همراه

و به هر کسی که   به مسیر زندگی ما زیبایی آشنایی 

بخشیده است

هرگز تکرار نشود آنچنانکه من دریافتم 

و با عمق وجودم درک کردم زمان درگذر است

"مهربانی را زودتر دریابیم"

نوشته شده در جمعه 1 دی 1396 ساعت 02:01 ق.ظ توسط پانیا نظرات | |

حمید مصدق

تـــــوبــه مـــن خندیدی  و نمیدانستی

مـــن به چه دلهره از باغـــچه همســـایه


ســــیب رادزدیدم ! باغبــــان ازپی مــــن تنددوید 

ســــیب دندان زده را دست تودید 

غضب آلــــود به من کردنـــگاه

ســـیب دندان زده ازدســت توافتادبه خــــاک 

و تـــو رفتــی وهنـــوز سالهــــاست

که درگـــوش من آرام آرام

خش خش گام توتکرارکنان میدهد آزارم

ومن اندیشه کــنان

غرق این پنــــدارنم

که چرا باغچه کوچک مــا ســـیب نداشت.... .
....................................................
فروغ فرخزاد

مـــن بــه توخنـــدیدم چــون کــه میدانســـتم

تو به چه دلهره ایی ازباغچــه همــسایه

ســیب رادزدی

پـــدرم ازپـــی توتند دوید

ونمـــیدانستی باغــبان باغــچه همسایه

پـــدرپـــیرمـــن است.

مـــن به توخنـــدیدم

تاکـــه باخــنده به تــوپـــاسخ عشق تـــوراخالـــصانه بدهم

بـــغض چشـــمان تـــولیـــک

لرزه انداخت به دستان من و

ســــیب دندان زده ازدســت مــــن افتادبــه خـــاک

دل مـــن گفت : بــــرو

چون نمیـــخواست بـــه خاطر سپارد

گریــــه تلخ تـــورا...

ومـــن رفتم وهنوز سالهاست

که درذهـــن من آرام آرام

حیرت وبغــــض توتکرارکنان

میــــدهد آزارام

ومــــن اندیشه کنان غرق دراین پندارم

کـــه چه میشد

اگـــرباغچه خانـــه ی ما

ســـــیب نداشـــت!

......................................

جواد نوروزی از زبان سیب

دخترک خندید و پسرک ماتش برد !

که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده

باغبان از پی او تند دوید

به خیالش می خواست، حرمت باغچه و دختر کم سالش را

از پسر پس گیرد !غضب آلود به او غیظی کرد ! 
این وسط من بودم،

سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم

من که پیغمبر عشقی معصوم،

بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق
و لب و دندان ِ تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم

و به خاک افتادم چون رسولی ناکام !

هر دو را بغض ربود...

دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت:

" او یقیناً پی معشوق خودش می آید ! "

پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:

" مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد ! "

سالهاست که پوسیده ام آرام آرام !

عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز !

جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم،

همه اندیشه کنان غرق در این پندارند:

این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت!


نوشته شده در سه شنبه 28 آذر 1396 ساعت 10:52 ق.ظ توسط پانیا نظرات | |

خدا، چیست؟کیست؟کجاست؟ 

خدا در دستیست که به یاری میگیری، درقلبیست که شاد میکنی، 
درلبخندیست که به لب مینشانی، 
خدا درعطر خوش نانیست که به دیگری میدهی، 
درجشن و سروریست که برای دیگران بپا میکنی،
 آنجاست که عهدمیبندی و عمل میکنی، خدا؛ درتو،باتو، و برای توست...

نوشته شده در یکشنبه 26 آذر 1396 ساعت 07:26 ق.ظ توسط پانیا نظرات | |

جمعهء ساکت

جمعهء متروک

جمعهء چون کوچه های کهنه، غم انگیز

جمعهء اندیشه های تنبل بیمار

جمعهء خمیازه های موذی کشدار

جمعهء بی انتظار

جمعهء تسلیم

 

خانهء خالی

خانهء دلگیر

خانهء در بسته بر هجوم جوانی

خانهء تاریکی و تصور خورشید

خانهء تنهائی و تفال و تردید

خانهء پرده، کتاب، گنجه، تصاویر

 

 

آه، چه آرام و پر غرور گذر داشت

زندگی من چو جویبار غریبی

در دل این جمعه های ساکت متروک

در دل این خانه های خالی دلگیر

آه، چه آرام و پر غرور گذر داشت...


نوشته شده در جمعه 24 آذر 1396 ساعت 06:24 ق.ظ توسط پانیا نظرات | |

کلامی زیبا از دکتر علی شریعتی

اگر برای بدست آوردن پول مجبوری دروغ بگویی و فریبکاری کنی !

فقیر و تهیدست بمان .

اگر برای بدست آوردن جاه و مقامی لازم است چاپلوسی کنی و تملق بگویی !

از آن چشم پوشی کن .

و اگر برای آنکه مشهور شوی لازم است جنایت کنی

در گمنامی زندگی کن.

بگذار دیگران در پیش چشمانت ،

با دروغ گویی ثروتمند شوند ،

با چاپلوسی و تملق به پست و مقام برسند

و با خیانت مشهور شوند

و تو همچنان فقیر و گمنام و تهیدست بمان.

چرا که سرمایه ای که تو بدست آورده ای ،

آن سرمایه ای است که آنان از کف داده اند

و از همه آنچه دارند با ارزشتر است

و آن « شرافت » است.
نوشته شده در یکشنبه 19 آذر 1396 ساعت 10:24 ق.ظ توسط پانیا نظرات | |

تا زمان می‌گذرد زندگی می‌گذرد...!

زندگی در گذر است آدمی رهگذر است...!

زندگی یک سفر است آدمی همسفر است.

آنچه می ماند از او راه و رسم سفر است

نوشته شده در چهارشنبه 15 آذر 1396 ساعت 01:00 ب.ظ توسط پانیا نظرات | |

لحظــه هـــا میگــذرنــد و روزهــا را خــاکستــر می کننــد

و مــن در گــرد و غبـــار ایــن ثــانیه ها میـــــدوم

بــــه دنبـــال چـــه، نمیدانـــم!

هـــراســانم ازآن کــه فصــل ها پــوست بینــدازنـــد

و مـــن هنــوز در کـــالبــد خـــویش بمــــانم!

شـــاید خیــالی است بـس بیهـــوده کــه رسیــده بــــاشم

بــــه آنچـــه خـــواستـــه ام...

بــــه آنچـــه کـــه بـــاید مــی رسیـــدم...

وبـــه آنچــه کـــه لیـــاقت رسیــدن بــه آن را داشتـــه ام...

تشنـــــه لبــــم!

دروغ است کـــه اگـــر بگــویم بــه جـــرعــه ای بیــش نیـــازمند نیستـــم...

دریــــا می خــــــواهم بـــه وسعــت آفـــاق ،

بــــه وسعـــــت دریـــا...!
نوشته شده در جمعه 5 آبان 1396 ساعت 08:47 ب.ظ توسط پانیا نظرات | |

میرسد روزی که بیهم میشویم 

یک به یک از جمع هم کم می شویم 

می رسد روزی که ما در خاطرات 

موجب خندیدن و غم میشویم
 
گه گاهی یاد ما کن ای رفیق 

میرسد روزی که بیهم میشویم

نوشته شده در چهارشنبه 26 مهر 1396 ساعت 10:21 ق.ظ توسط پانیا نظرات | |

تولدم مبارک باشد

یک سال دیگر هم گذشت

من هم یک سال بزرگتر شدم…

یـکسالی که نمی دانم در طولش واقعا توانستم « بزرگ »بشوم یا نه ؟ …

توانستم همانی باشم که هستم ؟ …

نمی دانم … شاید انجوری که می خواستم باشم نبودم….

ولی یکسال بزرگتر شدم…ان هم خیلی سریع….

خدایا دلم هوای دیروز را کرده هوای روزهای کودکیم را

که مثل دیروز قاصدکی بردارم و آرزوهایم رو به دستش بسپارم

دلم میخواد دفتر مشقم رو باز کنم و دوباره تمرین کنم الفبای زندگی را

میخوام خط خطی کنم تمام ان روزهایی که بیهوده گذراندم


نوشته شده در سه شنبه 18 مهر 1396 ساعت 12:00 ق.ظ توسط پانیا نظرات | |

گاهی، برای رها شدن از زخم های زندگی باید بخشید و گذشت, 
البته که بخشیدن کسانی که از آنها زخم خورده ایم، سخت ترین کار دنیاست .
ولی تا زمانی که هر صبح چشمان خود را با کینه بازکنیم ,
و آدمهای خاطرات تلخ را زنده نگه داریم و در ذهن خود
 هر روز محاکمه شان کنیم ، رنگ آرامش را نخواهیم دید .
گاه چشم ها را ، باید بست و از کنار تمام بد بودنها گذشت .

نوشته شده در جمعه 14 مهر 1396 ساعت 11:17 ق.ظ توسط پانیا نظرات | |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت