اسمانی

ابی تر از انم که بی رنگ بمیرم

                                        از شیشه نبودم که با سنگ بمیرم


من امده بودم که تا مرز رسیدن

                                       همراه تو فرسنگ به فرسنگ بمیرم


تقصیر کسی نیست که این گونه غریبم

                                        شاید خدا خواست که دلتنگ بمیرم

نوشته شده در یکشنبه 1 مرداد 1396 ساعت 04:57 ب.ظ توسط پانیا نظرات | |

آموختم که هیچ دارویی ،
نمیتواند همچون " اُمید "
آدمی را ایستاده نگه دارد !
آموختم که در همه حال
و همه وقت باید عشق ورزید 
حتی در زمان خستگی ، بیماری و یاس . 
آموختم که هیچ چراغی جز حال خوب ، 
امیدی روشن ، برای علاج دل بیچاره نیست 
و هیچ دستی نه آنقدر پایدار و محکم
که دلیل خوشبختی و آرامش باشد . . .! آموختم که جنگیدن همیشگی برای نداشته ها
چشم ها را به روی داشته هایمان می بندد
گاهی باید با خیالی آسوده زندگی کرد 
رها از هر نبردی و شکستی . . .

آموختم که هیچ دارویی ،
نمیتواند همچون "اُمیدوارى"
آدمی را زنده نگه داشته باشد !
زندگی بیاورد ، عشق ببخشد . . .
نوشته شده در دوشنبه 10 مهر 1396 ساعت 10:15 ق.ظ توسط پانیا نظرات | |

گاهی وقتها فکر می کردم که همیشه پایان،

 آدم را به سمت یک آغاز می کشاند ...

اما وقتی دلم شکست،

وقتی صدای شکستن دلم را شنیدم ...

و تا چشم گشودم دیدم،
 
که کوه غرورم پر شده از شکسته های آیینه آینده روشن ...

وقتی دیدم چگونه پا روی دلم گذاشتی،

از اوجِ غرور به قعرِ دلتنگی سقوط کردم ...

وقتی که بوی خاک خیس و سرمای لطیف،

 که از درز پنجره سکوتم، گونه دلم را ...

 نوازش می داد و دل سنگی احساسم...

 با اولین بارش غربت شکست ...

باور کردم که ... 

همیشه یک پایان انسان را سمت آغازی دیگر نمی کشاند ...

گاهی باید پایان را آموخت اما بی آغازی دیگر ...

گاهی باید در پایان زندگی کرد و
 
از پشت پنجره پایان به خاطرات گذشته نگریست ...

گاهی باید پشت حصارِ حسرت در خاطرات
 
... زمانی که دستهای دلمان را گره کورِ

عشق زدیم ... و با تیغ وداع گسلاندیم، غرق شویم...

باید پشت پرچین تنهایی نشست و غبار

دل را با اشک شست ... و باور کرد ...

پایان را، بی آغازی دیگر...!

نوشته شده در پنجشنبه 6 مهر 1396 ساعت 11:10 ق.ظ توسط پانیا نظرات | |

دلم گرفته است

دلم گرفته است

به ایوان میروم و انگشتانم را

بر پوست کشیده ی شب می کشم

چراغ های رابطه تاریکند

چراغ های رابطه تاریکند

کسی مرا به آفتاب

معرفی نخواهد کرد

کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد

پرواز را بخاطر بسپار

پرنده مردنی ست


نوشته شده در سه شنبه 4 مهر 1396 ساعت 12:20 ب.ظ توسط پانیا نظرات | |

آری، پاییز نزدیک است،

اما پاییز که همیشه صدای خش و خش برگ ها در گذر ها نیست،

پاییز که همیشه با بوی مهر نمی آید،

پاییز گاهی در زیر سیگاری روی میز، زیر انبوهی از خاکستر است،

گاهی حوالی عطری تلخ پشت یقه ی لباسی تا شده،

گاهی هم نم بارانیست که گوشه چشمانت می درخشد.

پاییز که همیشه لای برگ های زرد و نارنجی نیست،

گاهی در دل کاجیست میان یک کاجزار همیشه سبز،

گاهی قهوه ایست که سر می رود، غذاییست که ته می گیرد و لبخندیست که بی بهانه بر لبانت می نشیند.

ساده بگویمت،

دلتنگ که باشی پاییز نزدیک است...



نوشته شده در شنبه 1 مهر 1396 ساعت 12:00 ق.ظ توسط پانیا نظرات | |

خنده باید زد به ریش روزگار

ورنه دیر یا زود پیرت می کند 

سنگ اگر باشی خمیرت می کند

شیر اگر باشی پنیرت می کند

باغ اگر باشی کویرت می کند

شاه اگر باشی حقیرت می کند

ثروت ار داری فقیرت می کند

گاز را بگرفته زیرت می کند

عاقبت از عمر سیرت می کند

گر زدی قهقه به ریش روزگار

ریش را چرخانده شیرت می کند

دل به تو داده دلیرت می کند

خویشتن فرش مسیرت می کند

عشق را نور ضمیرت می کند

خاک اگر باشی حریرت می کند

کورش ار باشی کبیرت می کند

رستم ار باشی امیرت می کند

آشپز باشی وزیرت می کند

پس بخندید و بخندانید هم

خنده دنیا را اسیرت می کند...


نوشته شده در چهارشنبه 29 شهریور 1396 ساعت 12:18 ب.ظ توسط پانیا نظرات | |

دلم یک کلبه می خواهد...

درون جنگل پاییز...

به دور از رنگ آدم ها،

من و آواز توکاها...

من و یک رود...

من و یک کلبه ی پر دود....

من و چای و ،کتاب حافظ و خیام...

به دور از ننگ،به دور از نام،

چه غوغایی،چه بلوایی،

بسان برگ...

که از شاخه جدا گردد....

درون من پر از شورش،پر از فریاد...

درون جنگل پاییز...

دلم یک کلبه می خواهد....

نوشته شده در یکشنبه 26 شهریور 1396 ساعت 12:25 ب.ظ توسط پانیا نظرات | |

نگاه کن که غم درون دیده ام 
چگونه قطره قطره آب می شود 
چگونه سایه سیاه سرکشم 
اسیر دست آفتاب می شود 
نگاه کن 
تمام هستیم خراب می شود 
شراره ای مرا به کام می کشد 
مرا به اوج می برد 
مرا به دام میکشد 
نگاه کن 
تمام آسمان من 
پر از شهاب می شود 
تو آمدی ز دورها و دورها 
ز سرزمین عطر ها و نورها 
نشانده ای مرا کنون به زورقی 
ز عاجها ز ابرها بلورها 
مرا ببر امید دلنواز من 
ببر به شهر شعر ها و شورها 
به راه پر ستاره ه می کشانی ام 
فراتر از ستاره می نشانی ام 
نگاه کن 
من از ستاره سوختم 
لبالب از ستارگان تب شدم 
چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل 
ستاره چین برکه های شب شدم 
چه دور بود پیش از این زمین ما 
به این کبود غرفه های آسمان 
کنون به گوش من دوباره می رسد 
صدای تو 
صدای بال برفی فرشتگان 
نگاه کن که من کجا رسیده ام 
به کهکشان به بیکران به جاودان 
کنون که آمدیم تا به اوجها 
مرا بشوی با شراب موجها 
مرا بپیچ در حریر بوسه ات 
مرا بخواه در شبان دیر پا 
مرا دگر رها مکن 
مرا از این ستاره ها جدا مکن 
نگاه کن که موم شب براه ما 
چگونه قطره قطره آب میشود 
صراحی سیاه دیدگان من 
به لالای گرم تو 
لبالب از شراب خواب می شود 
به روی گاهواره های شعر من 
نگاه کن 
تو می دمی و آفتاب می شود

نوشته شده در پنجشنبه 23 شهریور 1396 ساعت 11:48 ق.ظ توسط پانیا نظرات | |

مرگ من روزی فـــرا خـــواهد رسید

در بهـــــاری روشن از امــواج نـــور
در زمستــــان غبــــار آلــــــود و دور
یـا خـزانی خـالی از فریــــــاد و شور
مرگ من روزی فــــرا خــواهد رسید
روزی از این تلـــخ و شیرین روزهـا
روز پـــوچی همچو روزان دگــــــــر
ســــایه ای ز امروزهـــا ، دیروزهــا
دیدگـــــانم همچو دالان هــــای تــــــار
گـــونه هـــایم همچو مرمر هـای سرد
ناگهــــان خـــوابی مرا خـــواهد ربود
من تهی خــــواهم شد از فریــــاد درد
خـاک می خواند مرا هر دم به خویش
می رسند از ره کـــه در خــــاکم نهند
آه ... شـــــاید عــــاشقـــــانم نیمه شب
گــــل به روی گـــــور غمنــــاکم نهند
بعد من ، نـــــاگه به یک سو می روند
پـــرده هــــــای تیره ی دنیــــــــای من
چشمهـــــای ناشنـــــاسی می خـــــزند
روی کــــــاغذ هـــا و دفترهـــــای من
در اتــــــاق کــــــــوچکم پـــــا می نهد
بعد من ، بــــا یـــــاد من بیگــــــانه ای
در بـــر آئینه می مـــــاند به جــــــــای
تــــــــار موئی ، نقش دستی ، شانه ای
می رهم از خویش و می مانم ز خویش
هر چه بر جا مــــــانده ویران می شود
روح من چــــون بــادبــان قـــــــــایـقی
در افقهـــــا دور و پنهـــــــان می شود
می شتــــــابد از پـی هم بی شکـــــیب
روزهــــا و هفته هـــــــا و ماه هـــــــا
چشم تــــو در انتظــــــــار نــــــامه ای
خیره می مــــاند بــــه چشم راه هــــــا
لیک دیگــــر پیکـــــر سرد مــــــــــرا
می فشـــــارد خاک دامنگیر خــــاک !
بی تو ، دور از ضربه هـــــای قلب تو
قلب من می پوسد آنجــــــا زیر خــاک
بعد هـــــا نــــــام مرا بــــــاران و بــاد
نــــــرم می شویند از رخســــار سنگ
گور من گمنــــــام می مــــــــاند به راه
فارغ از افســـــانه هـــای نــــام و ننگ


نوشته شده در دوشنبه 20 شهریور 1396 ساعت 11:11 ق.ظ توسط پانیا نظرات | |

دو چیز انسان را از انسانیت دور می کند

سکوت...وقتی که باید فریاد زد

فریاد... وقتی که باید سکوت کرد

نوشته شده در چهارشنبه 15 شهریور 1396 ساعت 12:15 ب.ظ توسط پانیا نظرات | |

اگر عقل امروزمو داشتم 

هیچ وقت اشتباهات دیروزم رو نمی کردم

ولی اگر اشتباهات دیروزم را نمی کردم 

عقل امروزمو نداشتم

پس باید از اشتباهات نهایت استفاده رو کرد


پروفسور سمیعی

نوشته شده در شنبه 11 شهریور 1396 ساعت 11:04 ب.ظ توسط پانیا نظرات | |

در این عمری که میدانی 

فقط چندی تو مهمانی

به جان و دل تو عاشق باش

رفیقان را مراقب باش

مراقب باش تو به انی

دل موری نرنجانی

که در اخر تو میمانی

و مشتی خاک که از انی

نوشته شده در پنجشنبه 9 شهریور 1396 ساعت 12:02 ب.ظ توسط پانیا نظرات | |

زندگی ارام است...

مثل ارامش یک خواب بلند

زندگی شیرین است...

مثل شیرینی یک روز قشنگ

زندگی رویا است...

مثل رویای یک کودک ناز

زندگی زیباست...

مثل زیبایی یک غنچه ی ناز

زندگی تک تک این ساعت هاست

زندگی چرخش این عقربه هاست

زندگی مثل زمان در گذر است

زندگی اب روانی است...

روان میگذرد

انچه تقدیر منو و توست همان میگذرد

نوشته شده در چهارشنبه 8 شهریور 1396 ساعت 11:56 ق.ظ توسط پانیا نظرات | |

بعضی وقتا...بعضی جاها...تو یه برهه زمانی...

اتفاقی میفته که میتونه یه زندگی رو عوض کنه

یه احساس رو...یه آرزو رو...یه اینده رو...

گاهی در اون برهه هر کاری از دستت بر بیاد انجام میدی 

حتی اگه کل دنیا بر علیه تو بسیج بشن

و نذارن تو به خواسته دلت برسی 

بعضی جاها تو میشی پیروز میدون

و بعضی جاها میشی بازنده

و مجبوری خودت رو از میدون بیرون بکشی

گاهی وقتا سر دو راهی قرار می گیری 

و نمی دونی باید به نفع کی عمل کنی

خودت؟یا کسایی که از خودت برات عزیز ترن؟

اون زمان تصمیم گیری خیلی سخت میشه

ادم هایی که سر راهت قرار میگیرن

هر کدوم تو رو به نحوی 

سمت خواسته دل خودشون سوق میدن

در نهایت اولین گام طی میشه

گامی که شاید اتفاقات غیر منتظره ای

رو در بر داشته باشه

نوشته شده در سه شنبه 7 شهریور 1396 ساعت 01:25 ب.ظ توسط پانیا نظرات | |

نه بسته ام به کس دل

 نه بسته کس به من دل

چو تخته پاره بر موج 

رها رها رها من 

ز منهر آن که او دور

چو دل به سینه نزدیک

به من هر آنکه نزدیک

از او جدا جدا من 

نه چشم دل به سویی 

نه باده در سبویی

که تر کنم گلویی

به یاد آشنا من

ستاره ها نهفته 

آسمان ابری

دلم گرفته ای دوست

هوای گریه با من


نوشته شده در دوشنبه 6 شهریور 1396 ساعت 11:52 ق.ظ توسط پانیا نظرات | |

کتاب 
با کتاب می شه کوبید تو سر این و اون؛
با کتاب می شه آتیش خاموش کرد؛
با کتاب می شه مگس و رو هوا له کرد؛
با کتاب می شه مخ زد؛
با کتاب می شه قد چهار پایه رو بلند تر کرد و به بالای کابینت رسید؛
با کتاب می شه رفت جلسه و پز داد؛
با کتاب می شه جوجه رو بهتر کباب کرد؛
با کتاب می شه کمرو خاروند؛
با کتاب می شه از شر خریدن کادوی گرون خلاص شد؛
 اما با این به قولی آچار فرانسه یه کار دیگه هم می شه کرد،

پرواز...

"با کتاب میشه پرواز کرد"

نوشته شده در یکشنبه 5 شهریور 1396 ساعت 11:13 ق.ظ توسط پانیا نظرات | |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت