سخت است شکستن کسی که یک عمر به خاطر نشکستنش خودت را شکسته باشی...! 
این بار چه فرقی می کند که شکستن او را به شکستن خودت ترجیح می دهی؟!
شاید تو ظالم تر شده ای! یا می خواهی خودت را ظالم تر کنی!
نه نمی شود تویی که دل رحم ترین ادم روی زمین هستی 
چطور می توانی تبدیل به یک فرد ظالم شوی که از شکستن عزیزترینش خم به ابرو نمی اورد!؟
شاید دیگر او عزیزت نیست؟شاید دیگر او را دوست نداری؟
نه!نه!مگر می شود کسی عشق اولش را فراموش کند یا اگر ادعا می کنی فراموش کرده ای 
پس چرا بعد از هر پیام دست و پایت می لرزد و 
قلبت مثل پروانه ای در  قفس خود را به در و دیوار می کوبد؟!
چرا او را می شکنی یا چرا دیگر با بهانه های مسخره پیامی برای او نمی فرستی؟
چون نمی خواهی از این بیش تر بشکنی چون نمی خواهی تسلیم کسی شوی 
که دفعه ی قبل تکه های شکسته ی قلبت را تحویلت داده بود آری می ترسی...!
نمی توانی پایلنی خوش برای این داستان تکراری پیش بینی کنی!
باز هم همان اتفاقات تکراری سراغت را میگیرد
دوباره سودای عشق و عاشقیش گل می کند و توی ساده لوح باز هم باور می کنی!
چند وقت می گذرد شاید روز ها شاید هفته ها و شاید ماه ها 
و تو بازهم به بودنش به داشتنش عادت می کنی.
آنوقت است که وقت رفتنش فرا می رسد و باز هم مانند پرستو کوچ می کند و می رود.
و بازم تو می مانی و پیام های بی پاسخ   باز هم شب های بی خوابی
و تو نمی دانی مقصر این داستان کدامتان بود؟
او یا شاید تو یا شاید...
شاید دل ساده لوح تو بود که اجازه داد دوباره بشکنی!
دوباره...