دلم یک کلبه می خواهد...

درون جنگل پاییز...

به دور از رنگ آدم ها،

من و آواز توکاها...

من و یک رود...

من و یک کلبه ی پر دود....

من و چای و ،کتاب حافظ و خیام...

به دور از ننگ،به دور از نام،

چه غوغایی،چه بلوایی،

بسان برگ...

که از شاخه جدا گردد....

درون من پر از شورش،پر از فریاد...

درون جنگل پاییز...

دلم یک کلبه می خواهد....