گرگ

نوشته شده در تاریخ : سه شنبه 28 فروردین 1397   06:19 ب.ظ

ﺩﺭ ﻗﻄﺐ ﺷﻤﺎﻝ ﮔﺮﮒ ﻫﺎ ﺭﺍ اینگونه ﺷﮑﺎﺭ می کنند:

ﺭﻭﯼ ﺗﯿﻐﻪ ﺍﯼ برنده مقداری ﺧﻮﻥ می ریزند

ﻭ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻗﺎﻟﺐ ﯾﺨﯽ ﻗﺮﺍﺭ داده ﻭﺩﺭ ﻃﺒﯿﻌﺖ ﺭﻫﺎ می کنند.

ﮔﺮﮒ ﺁﻥ ﺭﺍ می بیند، یخ را به طمع ﺧﻮﻥ ﻟﯿﺲ ﻣﯿﺰﻧﺪ.

ﯾﺦ روی تیغه کم کم ﺁﺏ می شود ﻭ ﺗﯿﻐﻪ ی تیز،

ﺯﺑﺎﻥ سرد و بی حس شده ی ﮔﺮﮒ ﺭﺍ می بُرد.

ﮔﺮﮒ ﺧﻮﻥ ﺑﯿﺸﺘﺮﯼ می بیند ﻭ به ﺗﺼﻮﺭ و خیال این

که ﺷﮑﺎﺭ و طعمه ﺧﻮﺑﯽ پیدا کرده ﺑﯿﺸﺘﺮ ﻟﯿﺲ می زند؛

 اما نمی داند یا نمی خواهد بداند که با آن حرص وصف

ناشدنی و شهوت سیری ناپذیر، دارد ﺧﻮﻥ ﺧﻮﺩش ﺭﺍ می خورد!

ﺁﻥ ﻗﺪﺭ ﺍﺯ آن ﮔﺮﮒ زبان بسته ﺧﻮﻥ می رود تا به دست خودش کشته می شود

.. نه گلوله ای شلیک می شود، و نه حتی نیزه ای پرتاب!

اما گرگ با همه غرورش سرنگون میشود’!

شکست ها و نگرانی هایت را رها کن،

خاطراتت را،

نمیگویم دور بریز،اما قاب نکن به دیوار دلت…

در جاده ی زندگی، نگاهت که به عقب باشد،

زمین میخوری…

زخم بر میداری…

و درد میکشی…

نه از بی مهری کسی دلگیر شو … نه به محبت کسی بیش از حد دلگرم…

به خاطر آنچه که از تو گرفته شده، دلسرد مباش، تو چه میدانی؟

شاید … روزی … ساعتی … آرزوی نداشتنش را میکردی…

تنها اعتماد کن و خود را به او بسپار …

هیچ کس آنقدر قوی نیست که ساعت ها بر عکس نفس بکشد …

در آینده لبخند بزن

این همان جایی است که باید باشی!

هیج کس تو نخواهد شد

 آرامش سهم توست …
.



نوشته شده توسط:پانیا
نظرات() 



عشاق
پنجشنبه 6 اردیبهشت 1397 10:57 ق.ظ


روزی مردی داخل چاله ای افتاد و بسیار دردش آمد ...

یک راهب او را دید و گفت :حتما گناهی انجام داده ای!

یک دانشمند عمق چاله و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت!

یک روزنامه نگار در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد!

یک یوگیست به او گفت : این چاله و همچنین دردت فقط در ذهن تو هستند در واقعیت وجود ندارند!!!

یک پزشک برای او دو قرص آسپرین پایین انداخت!

یک پرستار کنار چاله ایستاد و با او گریه کرد!

یک روانشناس او را تحریک کرد تا دلایلی را که پدر و مادرش او را آماده افتادن به داخل چاله کرده بودند پیدا کند!

یک تقویت کننده فکر او را نصیحت کرد که : خواستن توانستن است!

یک فرد خوشبین به او گفت : ممکن بود یکی از پاهات رو بشکنی!!!

سپس فرد بیسوادی گذشت و دست او را گرفت و او را از چاله بیرون آورد



پاسخ پانیا : بعضی وقت ها تنها ادم هایی کمکت می کنن که انتظار نداری
روح اله
چهارشنبه 5 اردیبهشت 1397 09:05 ب.ظ
ببخشید سلام یادم رفتتتتت
سلااااااااااام....
همین دیگه.. سلام
پاسخ پانیا : سلاااااااااااااااااااااااااااام
روح اله
چهارشنبه 5 اردیبهشت 1397 09:04 ب.ظ
داستانت قشنگ بود..
پاسخ پانیا : مرسی
min
چهارشنبه 5 اردیبهشت 1397 11:50 ق.ظ
سلام دوست عزیز
بعد از دوسال به وبلاگ نویسی برگشتم
وب جدیدم با موضوع عکاسی
خوش حال میشم با وب من همراه باشی و نظراتت رو برای بهتر شدن کارهام بدونم
راستی
با تبادل لینک موافقی؟
پاسخ پانیا : سلام بر شما
خوش امدید
حتما میام
باصفاترین
سه شنبه 4 اردیبهشت 1397 12:56 ق.ظ
خود را به خدا بسپار، آن لحظه که تنهایی
آن لحظه که دل دارد .. از تو طلب یاری
خود را به خدا بسپار ، همراه سراسر اوست
دیگر تو چه میخواهی ؟ بهر طلبت از اوست
خود را بخ خدا بسپار ، آن لحظه که گریانی
آن لحظه که از غمها ، بی تابی و حیرانی
خود را به خدا بسپار ، چون اوست نوازشگر
چون ناز تو میخواهد ، او را زدرون بنگر
خود را به خدا بسپار …
پاسخ پانیا : بسیار زیبا
عشاق
سه شنبه 4 اردیبهشت 1397 12:21 ق.ظ
گرگ عاشق شده بود
عاشق طعمه اش ...
نزدیکش شد
بوییدش
بوسیدش و
با دندان گلویش را درید ...
افسوس ...
ذات احساس نمی شناسد...!!
پاسخ پانیا :
عشاق
سه شنبه 4 اردیبهشت 1397 12:20 ق.ظ


زوزه ی گرگــــ از تنهــاییستــــــ
ولی گرگــــ هــا دستــه جمعــــی زوزه میکشنــــد ..
در دنیــــای گرگــــ ها اعتمـــاد مســاوی ستــــ با مرگـــــ ..
بــا همه بــــاش امـــا تنهـــــــــا ..

پاسخ پانیا : خیلی ممنونم از حضورتون
سه شنبه 4 اردیبهشت 1397 12:19 ق.ظ


زوزه ی گرگــــ از تنهــاییستــــــ
ولی گرگــــ هــا دستــه جمعــــی زوزه میکشنــــد ..
در دنیــــای گرگــــ ها اعتمـــاد مســاوی ستــــ با مرگـــــ ..
بــا همه بــــاش امـــا تنهـــــــــا ..

پاسخ پانیا :
عشاق
سه شنبه 4 اردیبهشت 1397 12:19 ق.ظ


من ترسم از گرگ ها نیست ، میدانم کارشان دریدن است ، اما با ماهیت روباه ها چه کنم وقتی مدام لباس عوض می کنند ؟ !



پاسخ پانیا :
معلم
دوشنبه 3 اردیبهشت 1397 12:04 ب.ظ
نابینا به ماه گفت: دوستت دارم .

ماه گفت: چه طوری؟ تو که نمی بینی .
نابینا گفت: چون نمی بینمت دوستت دارم .
ماه گفت: چرا؟



نابینا گفت: اگر می دیدمت عاشق زیباییت می شدم ولی حالا که نمی بینمت عاشق خودت هستم...
پاسخ پانیا : احسنت...
معلم
یکشنبه 2 اردیبهشت 1397 02:09 ب.ظ
تو ایران اگه آشنا نداشته باشی حتی ظرف نذریتو پر نمیكنن
اونوقت تو میری تو آزمونای استخدامی دولتی شركت میكنی؟!


پاسخ پانیا :
معلم
یکشنبه 2 اردیبهشت 1397 01:53 ب.ظ
عاقبت عشق تو انگشت نماکردمرا
کرده باسوته دلان همدل وهمدردمرا
به دیاری که فقط شهرت نسیان دارد
رفته بودم که به در، لطف توآوردمرا
غم هجران توآتشکده ام کرده ولی
مژده ازکوی توبنموده کمی سردمرا

پاسخ پانیا :
معلم
شنبه 1 اردیبهشت 1397 07:27 ب.ظ
ایرانی بودن آدم و حوا اثبات شد.



روزی مریدی پرسید یا شیخ ،آیا در باب ملیت حضرت آدم و حوا، تفحص گشته؟

شیخ گفت : وقتی که نه لباسی برای پوشیدن و نه خانه ای برای سُکنی داشته اند و تنها آذوقه آنان یک سیب بوده که خوردن آن هم "حرام" محسوب میشده و با این همه مصیبت باز هم فکر میکردند در " بهشت " ساکن هستند ، بطور قطع الیقین " ایرانی " بوده اند!
پاسخ پانیا : عجب
معلم
شنبه 1 اردیبهشت 1397 03:59 ب.ظ
عشق من بر گل رخسار تو امروزی نیست
دیر سالیست که من بلبل این بستانم

سعدی

پاسخ پانیا : عالی بود
معلم
شنبه 1 اردیبهشت 1397 01:48 ب.ظ
محدودم کن
به دوست داشتنت!
دلم میخواهد جز تو
چیزی به چشمِ دل نیاید...

پاسخ پانیا :
معلم
جمعه 31 فروردین 1397 07:34 ب.ظ
فروردین دارد تمام می شود
اولین باران بهار را که نبوده ایی
خودت رابه اولین شکوفه ی
اردیبهشت برسان
می دانی که اردیبهشت
بی تو بهشت نمی شود


پاسخ پانیا :
معلم
جمعه 31 فروردین 1397 06:01 ب.ظ
چشم هایم طاقتِ سرماىِ
وجودت را ندارند
همین كه با من سرد
برخورد كنى،
سریع ابرى میشوند
و شروع به باریدن میكنند،
چشم هاى بى گناهم به كنار
شكسته هاى قلبم را چه كنم؟


پاسخ پانیا :
معلم
پنجشنبه 30 فروردین 1397 10:41 ب.ظ
ای آنکه تو جان بنده را جان شده‌ای
در ظلمت کفر شمع ایمان شده‌ای

اندر دل من ترانه‌گویان شده‌ای
واندر سر من چو باده رقصان شده‌ای

حضرت_مولانا
پاسخ پانیا : تكراری بود اما به دلیل كمبود كامنت تایید شد
معلم
پنجشنبه 30 فروردین 1397 09:48 ب.ظ
ای آنکه تو جان بنده را جان شده‌ای
در ظلمت کفر شمع ایمان شده‌ای

اندر دل من ترانه‌گویان شده‌ای
واندر سر من چو باده رقصان شده‌ای


پاسخ پانیا :
معلم
پنجشنبه 30 فروردین 1397 05:42 ب.ظ
خیلی ها
دوست دارند
جایِ آدم معروف ها
سیاستمدار ها
و یا
دکتر، مهندس ها باشند
من اما
دلم می خواهد
جایِ کسی باشم
که تو
عزیزم صدایش می زنی...
‌‌‌‌
پاسخ پانیا : چه قشنگ بود
معلم
پنجشنبه 30 فروردین 1397 05:33 ب.ظ
از ابلیس پرسیدند؛
چرا از دست بعضی مسلمانها فرار میکنی؟


در پاسخ گفت : مهارتهای دزدی؛ ریا؛کلاهبرداری؛حیله گری؛ دروغ و رشوه خواری را به آنها آموختم و بوسیله اینها کاخ و ماشین و مزرعه و ویلا خریدند و ساختند.


و بر روی آنها نوشتند :

هذا من فضل ربی ...



نمک نشناسها منکر من شدند ... !
پاسخ پانیا :
معلم
پنجشنبه 30 فروردین 1397 05:06 ب.ظ
عصر بخیر..
الحمدلله زلزله خسارتی نداشت..
پاسخ پانیا : خداروشكر
معلم
چهارشنبه 29 فروردین 1397 10:18 ق.ظ
آن شب که دهی نور چو مه تا به سحرگاه
من در پی ماه تو چو سیاره دوانم

وان روز که سر برزنی از شرق چو خورشید
ماننده خورشید سراسر همه جانم

حضرت_مولانا


پاسخ پانیا : چه زیبا
معلم
سه شنبه 28 فروردین 1397 10:37 ب.ظ
اعتماد مثلِ دومینو میمونه؛ حالا دستت بخوره، پات بخوره،عمداً بزنی بندازی،مرض داشته باشی یا هرچی! وقتی ریخت دیگه كار از كار گذشته! هیچ وقت مثل قبل نمیشه!..


پاسخ پانیا :
معلم
سه شنبه 28 فروردین 1397 10:35 ب.ظ
‏موز از آمریکای جنوبی با هواپیمایی اختصاصی میاد کیلوی پنج هزار تومن گوجه سبز از سمبل آباد با وانت هوشنگ میاد کیلویی ۱۲۰ هزار تومن
پاسخ پانیا : دقیقا
معلم
سه شنبه 28 فروردین 1397 06:29 ب.ظ
گول دنیا را مخور...!

ماهیان شهر ما از کوسه ها وحشی ترند
بره های این حوالی گرگ ها را میدرند
سایه از سایه هراسان در میان کوچه ها
زنده ها هم آبروی مردگان را میبرند


پاسخ پانیا :
معلم
سه شنبه 28 فروردین 1397 06:24 ب.ظ
کسی غرور گرگ را درک نکرد
مردم عاشق سگ هایی هستند که
به پایشان می افتند
و دم تکان می دهند

پاسخ پانیا :
معلم
سه شنبه 28 فروردین 1397 06:23 ب.ظ
سرخپوست پیری
برای کودکش از حقایق زندگی چنین گفت :
در وجود هر انسان،
همیشه مبارزه ایی وجود دارد
مانند ، مبارزه ی دو گرگ!

که یکی از گرگها سمبل بدیها
مثل، حسد، غرور، شهوت، تکبر، وخود خواهی

و دیگری
سمبل مهربانی، عشق، امید، وحقیقت است.

کودک پرسید :
پدر کدام گرگ پیروز می شود؟

پدرلبخندی زد و گفت ،
گرگی که تو به آن غذا می دهی ....


پاسخ پانیا : چه زیبا بود
معلم
سه شنبه 28 فروردین 1397 06:21 ب.ظ
سلاااااااااااااااااااااام...
پاسخ پانیا : سلاااااااام
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.