اسمانی

به من می گفت:
چشم های تو مرا به این روز انداخت
این نگاه تو مرا به اینجا کشاند
تاب و تحمل نگاه های تو را نداشتم
نمی دیدی که چشم بر زمین می دوختم؟؟؟؟؟
به او گفتم 
در چشمان من دقیق تر نگاه کن 
جز تو هیچ چیز در ان نیست....


پ.ن:
فرا رسیدن محرم به همه ی مسلمانان جهان تسلیت



نمی دانم شاید غمگین ترین چشمان دنیا امشب سهم من است 
به همه پیام دادم از دوستانم گرفته تا اشنایانم 
ولی انگار امشب سر همه یه جور عجیبی شلوغ تر است
شاید چشمان غمگین امشب تنها سهم من نیست
سخت است باور کن سخت است که چشم به انتظار چیزی بنشینی 
که شاید هیچ وقت اتفاق نیفتد 
هی تلاش میکنی 
هی تلاش میکنی
هی تلاش میکنی 
و....
به چه میرسی 
به یک روح خسته؟؟؟؟؟
به یک جسم زخمی؟؟؟؟
یا به یک ادم در مانده؟؟؟؟؟؟؟
چشمانم را باز که میکنم احساس میکنم 
همه چیز خیلی غیر عادی ساکت است
ولی این تنها احساس من است
در واقع که گوش میکنم
بیب بیب 
صدای پیجر بخش که اسم دکتر ها را تکرار میکند
صدای گریه و جیغ نوزادان 
قدم های سست شده ی مادری که برای کودکش گریه میکند و 
سقوط ناگهانی اش...
طوری در خلا فرو رفته ام
که تنها می توانم گوشی را به سمتی پرت کنم...بلند شوم و نگاه کنم
و پرستاری که خانوم دکتر گویان نمی داند به سمت من بدود یا به سمت او

برخلاف همیشه شده ام 
احساس میکنم زندگی کندتر پیش می رود
صدای دینگ دینگ گوشی بلند میشود
انگار کسی به یادم افتاد...
کاش خواب باشد کاش...

اخرین شگفتیه اینه که به تدریج بفهمی دیگه هیچ چیز شگفت زده ات نمیکند....


نوشته شده در دوشنبه 11 شهریور 1398 ساعت 11:15 ب.ظ توسط Pania نظرات |


(تعداد کل صفحات:[cb:pages_total])      [cb:pages_no]  
Template By : Pichak