اسمانی

میرسد روزی که بیهم میشویم 

یک به یک از جمع هم کم می شویم 

می رسد روزی که ما در خاطرات 

موجب خندیدن و غم میشویم
 
گه گاهی یاد ما کن ای رفیق 

میرسد روزی که بیهم میشویم

نوشته شده در چهارشنبه 26 مهر 1396 ساعت 10:21 ق.ظ توسط پانیا نظرات | |

تولدم مبارک باشد

یک سال دیگر هم گذشت

من هم یک سال بزرگتر شدم…

یـکسالی که نمی دانم در طولش واقعا توانستم « بزرگ »بشوم یا نه ؟ …

توانستم همانی باشم که هستم ؟ …

نمی دانم … شاید انجوری که می خواستم باشم نبودم….

ولی یکسال بزرگتر شدم…ان هم خیلی سریع….

خدایا دلم هوای دیروز را کرده هوای روزهای کودکیم را

که مثل دیروز قاصدکی بردارم و آرزوهایم رو به دستش بسپارم

دلم میخواد دفتر مشقم رو باز کنم و دوباره تمرین کنم الفبای زندگی را

میخوام خط خطی کنم تمام ان روزهایی که بیهوده گذراندم


نوشته شده در سه شنبه 18 مهر 1396 ساعت 12:00 ق.ظ توسط پانیا نظرات | |

گاهی، برای رها شدن از زخم های زندگی باید بخشید و گذشت, 
البته که بخشیدن کسانی که از آنها زخم خورده ایم، سخت ترین کار دنیاست .
ولی تا زمانی که هر صبح چشمان خود را با کینه بازکنیم ,
و آدمهای خاطرات تلخ را زنده نگه داریم و در ذهن خود
 هر روز محاکمه شان کنیم ، رنگ آرامش را نخواهیم دید .
گاه چشم ها را ، باید بست و از کنار تمام بد بودنها گذشت .

نوشته شده در جمعه 14 مهر 1396 ساعت 11:17 ق.ظ توسط پانیا نظرات | |

آموختم که هیچ دارویی ،
نمیتواند همچون " اُمید "
آدمی را ایستاده نگه دارد !
آموختم که در همه حال
و همه وقت باید عشق ورزید 
حتی در زمان خستگی ، بیماری و یاس . 
آموختم که هیچ چراغی جز حال خوب ، 
امیدی روشن ، برای علاج دل بیچاره نیست 
و هیچ دستی نه آنقدر پایدار و محکم
که دلیل خوشبختی و آرامش باشد . . .! آموختم که جنگیدن همیشگی برای نداشته ها
چشم ها را به روی داشته هایمان می بندد
گاهی باید با خیالی آسوده زندگی کرد 
رها از هر نبردی و شکستی . . .

آموختم که هیچ دارویی ،
نمیتواند همچون "اُمیدوارى"
آدمی را زنده نگه داشته باشد !
زندگی بیاورد ، عشق ببخشد . . .
نوشته شده در دوشنبه 10 مهر 1396 ساعت 10:15 ق.ظ توسط پانیا نظرات | |

گاهی وقتها فکر می کردم که همیشه پایان،

 آدم را به سمت یک آغاز می کشاند ...

اما وقتی دلم شکست،

وقتی صدای شکستن دلم را شنیدم ...

و تا چشم گشودم دیدم،
 
که کوه غرورم پر شده از شکسته های آیینه آینده روشن ...

وقتی دیدم چگونه پا روی دلم گذاشتی،

از اوجِ غرور به قعرِ دلتنگی سقوط کردم ...

وقتی که بوی خاک خیس و سرمای لطیف،

 که از درز پنجره سکوتم، گونه دلم را ...

 نوازش می داد و دل سنگی احساسم...

 با اولین بارش غربت شکست ...

باور کردم که ... 

همیشه یک پایان انسان را سمت آغازی دیگر نمی کشاند ...

گاهی باید پایان را آموخت اما بی آغازی دیگر ...

گاهی باید در پایان زندگی کرد و
 
از پشت پنجره پایان به خاطرات گذشته نگریست ...

گاهی باید پشت حصارِ حسرت در خاطرات
 
... زمانی که دستهای دلمان را گره کورِ

عشق زدیم ... و با تیغ وداع گسلاندیم، غرق شویم...

باید پشت پرچین تنهایی نشست و غبار

دل را با اشک شست ... و باور کرد ...

پایان را، بی آغازی دیگر...!

نوشته شده در پنجشنبه 6 مهر 1396 ساعت 11:10 ق.ظ توسط پانیا نظرات | |

دلم گرفته است

دلم گرفته است

به ایوان میروم و انگشتانم را

بر پوست کشیده ی شب می کشم

چراغ های رابطه تاریکند

چراغ های رابطه تاریکند

کسی مرا به آفتاب

معرفی نخواهد کرد

کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد

پرواز را بخاطر بسپار

پرنده مردنی ست


نوشته شده در سه شنبه 4 مهر 1396 ساعت 12:20 ب.ظ توسط پانیا نظرات | |

آری، پاییز نزدیک است،

اما پاییز که همیشه صدای خش و خش برگ ها در گذر ها نیست،

پاییز که همیشه با بوی مهر نمی آید،

پاییز گاهی در زیر سیگاری روی میز، زیر انبوهی از خاکستر است،

گاهی حوالی عطری تلخ پشت یقه ی لباسی تا شده،

گاهی هم نم بارانیست که گوشه چشمانت می درخشد.

پاییز که همیشه لای برگ های زرد و نارنجی نیست،

گاهی در دل کاجیست میان یک کاجزار همیشه سبز،

گاهی قهوه ایست که سر می رود، غذاییست که ته می گیرد و لبخندیست که بی بهانه بر لبانت می نشیند.

ساده بگویمت،

دلتنگ که باشی پاییز نزدیک است...



نوشته شده در شنبه 1 مهر 1396 ساعت 12:00 ق.ظ توسط پانیا نظرات | |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت