اسمانی

ﺩﺭ ﻗﻄﺐ ﺷﻤﺎﻝ ﮔﺮﮒ ﻫﺎ ﺭﺍ اینگونه ﺷﮑﺎﺭ می کنند:

ﺭﻭﯼ ﺗﯿﻐﻪ ﺍﯼ برنده مقداری ﺧﻮﻥ می ریزند

ﻭ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻗﺎﻟﺐ ﯾﺨﯽ ﻗﺮﺍﺭ داده ﻭﺩﺭ ﻃﺒﯿﻌﺖ ﺭﻫﺎ می کنند.

ﮔﺮﮒ ﺁﻥ ﺭﺍ می بیند، یخ را به طمع ﺧﻮﻥ ﻟﯿﺲ ﻣﯿﺰﻧﺪ.

ﯾﺦ روی تیغه کم کم ﺁﺏ می شود ﻭ ﺗﯿﻐﻪ ی تیز،

ﺯﺑﺎﻥ سرد و بی حس شده ی ﮔﺮﮒ ﺭﺍ می بُرد.

ﮔﺮﮒ ﺧﻮﻥ ﺑﯿﺸﺘﺮﯼ می بیند ﻭ به ﺗﺼﻮﺭ و خیال این

که ﺷﮑﺎﺭ و طعمه ﺧﻮﺑﯽ پیدا کرده ﺑﯿﺸﺘﺮ ﻟﯿﺲ می زند؛

 اما نمی داند یا نمی خواهد بداند که با آن حرص وصف

ناشدنی و شهوت سیری ناپذیر، دارد ﺧﻮﻥ ﺧﻮﺩش ﺭﺍ می خورد!

ﺁﻥ ﻗﺪﺭ ﺍﺯ آن ﮔﺮﮒ زبان بسته ﺧﻮﻥ می رود تا به دست خودش کشته می شود

.. نه گلوله ای شلیک می شود، و نه حتی نیزه ای پرتاب!

اما گرگ با همه غرورش سرنگون میشود’!

شکست ها و نگرانی هایت را رها کن،

خاطراتت را،

نمیگویم دور بریز،اما قاب نکن به دیوار دلت…

در جاده ی زندگی، نگاهت که به عقب باشد،

زمین میخوری…

زخم بر میداری…

و درد میکشی…

نه از بی مهری کسی دلگیر شو … نه به محبت کسی بیش از حد دلگرم…

به خاطر آنچه که از تو گرفته شده، دلسرد مباش، تو چه میدانی؟

شاید … روزی … ساعتی … آرزوی نداشتنش را میکردی…

تنها اعتماد کن و خود را به او بسپار …

هیچ کس آنقدر قوی نیست که ساعت ها بر عکس نفس بکشد …

در آینده لبخند بزن

این همان جایی است که باید باشی!

هیج کس تو نخواهد شد

 آرامش سهم توست …
.


نوشته شده در سه شنبه 28 فروردین 1397 ساعت 06:19 ب.ظ توسط پانیا نظرات | |

شریعت می گوید:
ان چیزی که برای توست مال تو...
و ان چیزی که برای من است مل من...

طریقت می گوید:
ان چیزی که برای توست مال تو...
و ان چیزی که برای من است مال تو...

معرفت می گوید:
مال منو تو نداریم...

و حقیقت می گوید:
نه توئی وجود داری نه منی....

نوشته شده در جمعه 24 فروردین 1397 ساعت 01:08 ب.ظ توسط پانیا نظرات | |

ﻣﻦ ﺧﻨﺪﻩ ﺯﻧﻢ ﺑﺮ ﺩﻝ، ﺩﻝ ﺧﻨﺪﻩ ﺯﻧﺪ ﺑﺮ ﻣﻦ
ﺍﯾﻨﺠﺎﺳﺖ ﮐﻪ می خندد ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ
ﻣﻦ ﺧﻨﺪﻩ ﺯﻧﻢ ﺑﺮ ﻏﻢ، ﻏﻢ ﺧﻨﺪﻩ ﮐﻨﺪ برمن
ﺍﯾﻨﺠﺎﺳﺖ که می خندد ﺑﯿﮕﺎﻧﻪ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ
ﻣﻦ ﺧﻨﺪﻩ ﮐﻨﻢ ﺑﺮ ﻋﻘﻞ ﺍﻭ ﺧﻨﺪﻩ ﮐﻨﺪ ﺑﺮ ﻣﻦ
ﺍﯾﻨﺠﺎﺳﺖ ﮐﻪ می خندد ﻭﯾﺮﺍﻧﻪ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ
ﻣﻦ ﺧﻨﺪﻩ ﮐﻨﻢ ﺑﺮ ﺗﻮ، ﺗﻮ ﺧﻨﺪﻩ ﮐﻨﯽ ﺑﺮ ﻣﻦ
ﺍﯾﻨﺠﺎﺳﺖ ﮐﻪ می خندیم ﻫﺮ ﺩﻭ ﭼﻮ ﺩﻭ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ
ﻣﻦ ﺧﻨﺪﻩ ﮐﻨﻢ ﺑﺮ ﺍﻭ، ﺍﻭ ﺧﻨﺪﻩ ﮐﻨﺪ ﺑﺮ ﻣﻦ
ﺩﯾﮕﺮ ﺑﻪ ﭼﻪ می خندم ﺩﻝ ﺭﻓﺖ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺧﺎﻧﻪ


نوشته شده در سه شنبه 14 فروردین 1397 ساعت 05:54 ب.ظ توسط پانیا نظرات | |

پدر عزیزم

به خاطر تمام خوبیهایی که در حق من کردی و 

به من بال و پر دادی و مرا بالنده کردی و با سوختن 

خود عشق و شور را در وجودم روشن کردی، 

با تمام وجودم و با تک تک سلولهایم دوستت دارم.


روز پدر


نوشته شده در جمعه 10 فروردین 1397 ساعت 11:00 ب.ظ توسط پانیا نظرات | |

الیف شافاک

در مورد چیز هایی که نمی خواهی بدانی
هر قدر کمتر ببینی
همان قدر کمتر دلت به درد می اید
همان قدر کمتر عذاب میکشی
اینطوری که به قضیه نگاه کنی
می فهمی نادانی انقدر ها هم بد نیست
عشق قدیمی ترین وپابرجا ترین سنت روی زمین است.
عاشق رانده می شود اما نمی راند
عاشق ازار می بیند اما ازارش به مورچه هم نمی رسد
عاشق که شدی می  فهمی دلت به کیسه ی مخملی تبدیل شده
دلت خیلی نازک می شود
و می فهمی با این دل نازک نمی توانی کسی را برنجانی!!!!!!!!!!!

نوشته شده در دوشنبه 6 فروردین 1397 ساعت 02:19 ب.ظ توسط پانیا نظرات | |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت