تبلیغات
اسمانی - مطالب شهریور 1397

اسمانی - مطالب شهریور 1397

اسمانی - مطالب شهریور 1397
بهم گفت: «تا حالا شكار رفتی؟» گفتم: «نه»
 
گفت: «من قبلا می‌رفتم، ولی دیگه نمی‌رم، 

آخرین باری كه شكار رفتم، شكار گوزن بود، 

خیلی گشتم یه گوزن پیدا كردم. من بهش شلیك كردم، 

درست زدم به پاش، وقتی رسیدم بالای سرش هنوز جون داشت،
 
نفس می‌كشید و با چشم‌هاش التماس می‌كرد،

 زیباییش مسخم كرده بود، حس كردم كه می‌تونه دوست خوبی واسم باشه،

 می‌تونستم نزدیك خونه یه جای دنج واسه‌ش درست كنم. 

اما خوب كه فكر كردم فهمیدم كه این‌جوری اون گوزن واسه همیشه لنگ می‌زنه 

و هر وقت من رو ببینه یاد بلایی می‌افته كه سرش آوردم، 

از نگاهش فهمیدم بزرگترین لطفی كه می‌تونم در حقش بكنم 

اینه كه یه گلوله صاف تو قلبش شلیك كنم.»

 بعدش گفت: «تو هیچ‌وقت نمی‌تونی با كسی كه بدجور زخیمش كردی دوست باشی.»


تاریخ : دوشنبه 19 شهریور 1397 | 05:58 ب.ظ | نویسنده : پانیا | نظرات
توی یک جمع نشسته بودم طبق عادت همیشگی
 مجله را ورق میزدم تا به جدولش رسیدم 
خواندم سه عمودی ...یکی گفت بلند بگو...
گفتم یه کلمه ی سه حرفیه...از همه چیز برتر
حاجی گفت :پول...تازه عروس مجلس گفت :
عشق...شوهرش گفت:یار...کودک دبستانی گفت 
:علم...حاجی ول کن‌نبود پشت سر هم میگفت:
پول اگه نمیشه طلا.سکه...گفتم حاجی بیخیال اینا نمیشه
...گفت :پس بنویس مال...گفتم‌نمیشه...کلافه گفت:جاه...
خسته شدم با تلخی گفتم نمیشه...مادربزرگ گفت :
مادرجان بنویس عمر...سیاوش که تازه از سربازی آمده بود گفت 
:کار...دیگری خندید و گفت:وقت...یکی از آن وسط گفت :
وام...به جدول خیره شدم ...جای آن کلمه ی سه حرفی خالی ماند 
ولی فهمیدم‌ تا شرح جدول زندگی کسی را نداشته باشی 
حتی یک حرف آن هم درست در نمیاید...
هنوز گاهی درگیر آن کلمه ی سه حرفی هستم...
شاید کودک کار بگوید :کفش...کشاورز بگوید
:برف...لال بگوید :حرف...ناشنوا بگوید :صدا
...نابینا بگوید :نور...ولی من‌هنوز در فکرم چرا کسی نگفت :
خدا


تاریخ : شنبه 3 شهریور 1397 | 12:09 ب.ظ | نویسنده : پانیا | نظرات
.: Weblog Themes By Slide Skin:.
درباره وبلاگ


نویسندگان

تصویر تصادفی
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب

دانلود آهنگ