اسمانی

ﻣﻮﺭﭼﮕﺎﻥ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺣﺮﻑ نمی زنند ، 
ﺍﻣﺎ ﺩﺳﺘﻪ ﺟﻤﻌﯽ ﺩﺍﻧﻪ ﺟﻤﻊ می کنند
.ﺯﻧﺒﻮﺭﻫﺎ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺣﺮﻑ نمی زنند ، 
ﺍﻣﺎ ﺩﺳﺘﻪ ﺟﻤﻌﯽ ﺧﺎﻧﻪ می سازند.
ﭘﺮﺳﺘﻮﻫﺎ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺣﺮﻑ نمی زنند،
 ﺍﻣﺎ ﺩﺳﺘﻪ ﺟﻤﻌﯽ ﺑﻪ ﺳﻔﺮ می روند.
ﺁﺩﻣﻬﺎ ﺑﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺧﻮﺏ حرف می زنند...
ﺗﻨﻬﺎ ﺁﺫﻭﻗﻪ ﺟﻤﻊ می کنند . 
ﺗﻨﻬﺎ ﺧﺎﻧﻪ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻨﺎ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ ﻭ 
ﺗﻨﻬﺎ ﺳﻔﺮ می کنند.
براستی ﮐﻪ ﺁﺩﻣﯽ ﺗﻨﻬﺎ ﺗﺮﯾﻦ ﻣﻮﺟﻮﺩ ﺭﻭﯼ ﺯﻣﯿﻦ ﺍﺳﺖ...

ژان پل سارتر

نوشته شده در سه شنبه 1 آبان 1397 ساعت 05:59 ب.ظ توسط پانیا نظرات | |

باز یک سال گذشت و 
دوباره به نقطه ی آغاز رسیدم‎.
خدایا دلم هوای دیروز رو کرده هوای روزهای کودکیم.
‎دلم میخواد مثل دیروز قاصدکی بردارم و
 آرزوهام رو به دستش بسپرم‎.
دلم میخواد دفتر مشقم رو باز کنم و
 دوباره تمرین کنم الفبای زندگی را.
‎میخوام خط خطی کنم تمام اون روزایی که دل شکستم و دلم  را شکستن.
٣٦٥روز گذشت:
روز هایی که قهقهه زدم از ته دل 
وبا تمام وجودم لبخند زدم و
شب هایی که اشک ریختم و
دلم شکست و فریاد  زدم.
روزهایی که دویدم تا برسم ، و شب هایی که خوابیدم و بیخیال شدم از رسیدن...
روزهایی که دوست داشتن را برای تك تك عزیزانم زمزمه کردم و عشق فریاد زدم؛
‎روزهایی که فکر کردم دنیا منم و من؛
نیاز به هیچ دست ودامنی نیست و بعد دنیا چرخید؛
گیر چرخ گردون افتادم, 
فهمیدم دنیا گرداننده دارد و دست به دامنش شدم..
خدایم را بیش تر شناختم 
بیش از پیش عاشقش شدم 
 ومهربانی و رحمتش را با تمام وجودم حس كردم
روز هایی كه گذشت چه خوب چه بد...
 وادمایی وارد زندگیم شدن 
ادمایی كه سرتا پا پر از عشقن 
ادمایی كه تا ابد فراموششان نخواهم كرد.

#تولدم مبارك باشد     97.7.18     ‎

Image result for tavalodam mobarak

:) ادامه مطلب :)
نوشته شده در سه شنبه 17 مهر 1397 ساعت 11:30 ب.ظ توسط پانیا نظرات | |

به ساعت نگاه کردم،

شش و بیست دقیقه صبح بود. 

دوباره خوابیدم.
بعد پاشدم.
به ساعت نگاه کردم.
شش و بیست دقیقه صبح بود.

فکر کردم: هوا که هنوز تاریکه،حتماً دفعه ی اول اشتباه دیده ام.
خوابیدم وقتی پاشدم هوا روشن بود ولی ساعت باز هم شش و بیست دقیقه صبح بود.

سراسیمه پا شدم، باورم نمی شد که ساعت مرده باشد.
به این کارها عادت نداشت. من هم توقع نداشتم.
آدم ها هم مثل ساعت ها هستند.

بعضی ها کنارمان هستند مثل ساعت، مرتب، همیشگی. آنقدر صبور
دورت می چرخند که چرخیدنشان را حس نمی کنی.

بودنشان برایت بی اهمیت می شود،همینطور بی ادعا می چرخند،بی
آنکه بگویند باطری شان دارد تمام می شود بعد یکهو روشنی روز خبر
می دهد که او دیگر نیست.

قدر این آدم ها را باید بدانیم

قبل از شش و بیست دقیقه...!

نوشته شده در سه شنبه 10 مهر 1397 ساعت 06:02 ب.ظ توسط پانیا نظرات | |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت