اسمانی

گوش هایم را می گیرم! چشم هایم را می بندم
و زبانم را گاز می گیرم! ولی حریف افکارم نمی شوم
چقدر دردناک است فهمیدن...
خوشبحال عروسک آویزان به آینه ماشین
تمام پستی بلندی زندگیش را فقط میرقصد...
-
کاش زندگی از آخر به اول بود..
پیر بدنیا می آمدیم..
آنگاه در رخداد یک عشق جوان میشدیم..
سپس کودکی معصوم می شدیم
و در نیمه شبی با نوازش های مادر آرام میمردیم...!!
نوشته شده در پنجشنبه 29 آذر 1397 ساعت 07:40 ب.ظ توسط Pania نظرات |


هیچ مگسی در اندیشه فتح ابرها نیست،

و هیچ گرگی، گرگ دیگر را به خاطر اندیشه اش نمیکشد!
هیچ کلاغی به طاووس، رشک نمیبرد،
و قناری میداند قار قار هم شنیدن دارد.
هیچ موشی ، به فیل بخاطر بزرگی اش حسادت نمیکند.
و زنبور میداند که گل، مال پروانه هم هست...
و رودخانه به قورباغه هم اجازه خواندن میدهد!
کوه از مرگ نمیترسد و هیچ سنگی به سفر فکر نمیکند.
زمین میچرخد تا آفتاب به سمت دیگری هم بتابد 

و خاک در رویاندن، زشت و زیبا نمیکند!!
هیچ موجودی در زمین، بیشتر از انسان همنوعانش را قضاوت نمیکند 

و همنوعانش را به خاک و خون نمیکشد!


نوشته شده در یکشنبه 25 آذر 1397 ساعت 07:36 ب.ظ توسط Pania نظرات |

تومرا یاد کنی یا نکنی
باورت گر بشود گرنشود
حرفی نیست
اما نفسم می گیرد
درهوایی که نفس های تو نیست
در هوایی كه نفس های من است ـ
زندگی هست ولی ـ
شادی نیست،
باورت گر بشود گر نشود ـ
عاشقی هست ، وفاداری نیست.

نوشته شده در شنبه 17 آذر 1397 ساعت 07:26 ب.ظ توسط Pania نظرات |

* سعدی به روزگاران مهری نشسته در دل
بیرون نمی‌توان کرد الا به روزگاران
*گفتی:به روزگاران مهری نشسته گفتم
بیرون نمی توان كرد حتی به روزگاران


نوشته شده در دوشنبه 12 آذر 1397 ساعت 11:59 ب.ظ توسط Pania نظرات |

گفتم تو فرهاد منی

گفتی تو شیرینی مگر؟

گفتم خرابت می شوم

گفتی تو آبادی مگر؟

گفتم ندادی دل به من

گفتی تو جان دادی مگر؟

گفتم ز کویت می روم

گفتی تو آزادی مگر؟

گفتم فراموشم نکن

گفتی تو در یادی مگر؟!؟!؟
نوشته شده در یکشنبه 4 آذر 1397 ساعت 07:42 ب.ظ توسط Pania نظرات |


(تعداد کل صفحات:[cb:pages_total])      [cb:pages_no]  
Template By : Pichak