اسمانی

آدم های قوی از سیاره ی دیگری نیامده اند ،
آن ها هم مشکلاتِ خودشان را دارند ،
هم محدودیت های معمولی و حتی غیر معمولی ...
تفاوت اینجاست ؛
آن ها پذیرفته اند از پسِ هر مشکلی بر می آیند ،
آن ها خودشان را باور کرده اند ،
از مشکلات و محدودیت ها ، پله ساخته اند ، نه کوه !!!
آدم های قوی در کمالِ خودباوری ؛
انتخاب کرده اند قوی باشند ...
قوی بودن ؛
در "مغز" اتفاق می افتد ، قوی بودن ؛
همت می خواهد !



پ.ن:دوستان عزیزم که در این مدت طولانی نبودنم نگرانم شدید 
معذرت می خواهم امیدوارم هرکجای این اسمان ابی که باشید
 لحظه لبخند از لبانتان پاک نشود

نوشته شده در پنجشنبه 24 مرداد 1398 ساعت 05:48 ب.ظ توسط پانیا نظرات |

فقط خداست که …
میشود با دهان بسته صدایش کرد…
میشود با پای شکسته هم به سراغش رفت…
تنها خریداریست که اجناس شکسته را بهتر برمیدارد… 
تنهاکسی است که وقتی همه رفتند میماند…
وقتی همه پشت کردند آغوش میگشاید…
وقتی همه تنهایت گذاشتند محرمت میشود… 
و تنها سلطانیست که …
دلش با بخشیدن آرام می گیرد، 
نه با تنبیه کردن…!
همیشه و همه جا …!!!

نوشته شده در سه شنبه 25 دی 1397 ساعت 05:18 ب.ظ توسط پانیا نظرات |

گوش هایم را می گیرم! چشم هایم را می بندم
و زبانم را گاز می گیرم! ولی حریف افکارم نمی شوم
چقدر دردناک است فهمیدن...
خوشبحال عروسک آویزان به آینه ماشین
تمام پستی بلندی زندگیش را فقط میرقصد...
-
کاش زندگی از آخر به اول بود..
پیر بدنیا می آمدیم..
آنگاه در رخداد یک عشق جوان میشدیم..
سپس کودکی معصوم می شدیم
و در نیمه شبی با نوازش های مادر آرام میمردیم...!!
نوشته شده در پنجشنبه 29 آذر 1397 ساعت 08:40 ب.ظ توسط پانیا نظرات |


هیچ مگسی در اندیشه فتح ابرها نیست،

و هیچ گرگی، گرگ دیگر را به خاطر اندیشه اش نمیکشد!
هیچ کلاغی به طاووس، رشک نمیبرد،
و قناری میداند قار قار هم شنیدن دارد.
هیچ موشی ، به فیل بخاطر بزرگی اش حسادت نمیکند.
و زنبور میداند که گل، مال پروانه هم هست...
و رودخانه به قورباغه هم اجازه خواندن میدهد!
کوه از مرگ نمیترسد و هیچ سنگی به سفر فکر نمیکند.
زمین میچرخد تا آفتاب به سمت دیگری هم بتابد 

و خاک در رویاندن، زشت و زیبا نمیکند!!
هیچ موجودی در زمین، بیشتر از انسان همنوعانش را قضاوت نمیکند 

و همنوعانش را به خاک و خون نمیکشد!


نوشته شده در یکشنبه 25 آذر 1397 ساعت 08:36 ب.ظ توسط پانیا نظرات |

تومرا یاد کنی یا نکنی
باورت گر بشود گرنشود
حرفی نیست
اما نفسم می گیرد
درهوایی که نفس های تو نیست
در هوایی كه نفس های من است ـ
زندگی هست ولی ـ
شادی نیست،
باورت گر بشود گر نشود ـ
عاشقی هست ، وفاداری نیست.

نوشته شده در شنبه 17 آذر 1397 ساعت 08:26 ب.ظ توسط پانیا نظرات |

* سعدی به روزگاران مهری نشسته در دل
بیرون نمی‌توان کرد الا به روزگاران
*گفتی:به روزگاران مهری نشسته گفتم
بیرون نمی توان كرد حتی به روزگاران


نوشته شده در سه شنبه 13 آذر 1397 ساعت 12:59 ق.ظ توسط پانیا نظرات |

گفتم تو فرهاد منی

گفتی تو شیرینی مگر؟

گفتم خرابت می شوم

گفتی تو آبادی مگر؟

گفتم ندادی دل به من

گفتی تو جان دادی مگر؟

گفتم ز کویت می روم

گفتی تو آزادی مگر؟

گفتم فراموشم نکن

گفتی تو در یادی مگر؟!؟!؟
نوشته شده در یکشنبه 4 آذر 1397 ساعت 08:42 ب.ظ توسط پانیا نظرات |

خاطره ها 
هیچ وقت پاک نمیشوند
شاید کم رنگ شوند
اما پاک نمیشوند
گوشه اے گم میشوند
گوشه ے
ازذهنت را مےگیرد
وناگهان
یک روز؛یک جا
وسط خنده هاےمستانه 
تورا
به فکر مےبرد...
نوشته شده در چهارشنبه 30 آبان 1397 ساعت 08:40 ب.ظ توسط پانیا نظرات |

ٖاینجا در دنیای من 

گرگ ها هم افسردگی گرفته اند

دیگر گوسفند نمی درند 

به نی چوپان دل میدند

و گریه میکنن..


نوشته شده در جمعه 25 آبان 1397 ساعت 08:38 ب.ظ توسط پانیا نظرات |

همه ی ادمها ظرفیت بزرگ شدن ندارند
اگر بزرگشان کنیم گم میشوند
دیگر نه شما را می بینند نه خودشان را
پس به اندازه ی ادمها دست نزنیم...

نوشته شده در یکشنبه 20 آبان 1397 ساعت 08:36 ب.ظ توسط پانیا نظرات |

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.

نوشته شده در سه شنبه 15 آبان 1397 ساعت 07:15 ب.ظ توسط پانیا نظرات |

ﻣﻮﺭﭼﮕﺎﻥ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺣﺮﻑ نمی زنند ، 
ﺍﻣﺎ ﺩﺳﺘﻪ ﺟﻤﻌﯽ ﺩﺍﻧﻪ ﺟﻤﻊ می کنند
.ﺯﻧﺒﻮﺭﻫﺎ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺣﺮﻑ نمی زنند ، 
ﺍﻣﺎ ﺩﺳﺘﻪ ﺟﻤﻌﯽ ﺧﺎﻧﻪ می سازند.
ﭘﺮﺳﺘﻮﻫﺎ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺣﺮﻑ نمی زنند،
 ﺍﻣﺎ ﺩﺳﺘﻪ ﺟﻤﻌﯽ ﺑﻪ ﺳﻔﺮ می روند.
ﺁﺩﻣﻬﺎ ﺑﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺧﻮﺏ حرف می زنند...
ﺗﻨﻬﺎ ﺁﺫﻭﻗﻪ ﺟﻤﻊ می کنند . 
ﺗﻨﻬﺎ ﺧﺎﻧﻪ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻨﺎ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ ﻭ 
ﺗﻨﻬﺎ ﺳﻔﺮ می کنند.
براستی ﮐﻪ ﺁﺩﻣﯽ ﺗﻨﻬﺎ ﺗﺮﯾﻦ ﻣﻮﺟﻮﺩ ﺭﻭﯼ ﺯﻣﯿﻦ ﺍﺳﺖ...

ژان پل سارتر

نوشته شده در سه شنبه 1 آبان 1397 ساعت 06:59 ب.ظ توسط پانیا نظرات |

باز یک سال گذشت و 
دوباره به نقطه ی آغاز رسیدم‎.
خدایا دلم هوای دیروز رو کرده هوای روزهای کودکیم.
‎دلم میخواد مثل دیروز قاصدکی بردارم و
 آرزوهام رو به دستش بسپرم‎.
دلم میخواد دفتر مشقم رو باز کنم و
 دوباره تمرین کنم الفبای زندگی را.
‎میخوام خط خطی کنم تمام اون روزایی که دل شکستم و دلم  را شکستن.
٣٦٥روز گذشت:
روز هایی که قهقهه زدم از ته دل 
وبا تمام وجودم لبخند زدم و
شب هایی که اشک ریختم و
دلم شکست و فریاد  زدم.
روزهایی که دویدم تا برسم ، و شب هایی که خوابیدم و بیخیال شدم از رسیدن...
روزهایی که دوست داشتن را برای تك تك عزیزانم زمزمه کردم و عشق فریاد زدم؛
‎روزهایی که فکر کردم دنیا منم و من؛
نیاز به هیچ دست ودامنی نیست و بعد دنیا چرخید؛
گیر چرخ گردون افتادم, 
فهمیدم دنیا گرداننده دارد و دست به دامنش شدم..
خدایم را بیش تر شناختم 
بیش از پیش عاشقش شدم 
 ومهربانی و رحمتش را با تمام وجودم حس كردم
روز هایی كه گذشت چه خوب چه بد...
 وادمایی وارد زندگیم شدن 
ادمایی كه سرتا پا پر از عشقن 
ادمایی كه تا ابد فراموششان نخواهم كرد.

#تولدم مبارك باشد     97.7.18     ‎

Image result for tavalodam mobarak

:) ادامه مطلب :)
نوشته شده در چهارشنبه 18 مهر 1397 ساعت 12:30 ق.ظ توسط پانیا نظرات |

به ساعت نگاه کردم،

شش و بیست دقیقه صبح بود. 

دوباره خوابیدم.
بعد پاشدم.
به ساعت نگاه کردم.
شش و بیست دقیقه صبح بود.

فکر کردم: هوا که هنوز تاریکه،حتماً دفعه ی اول اشتباه دیده ام.
خوابیدم وقتی پاشدم هوا روشن بود ولی ساعت باز هم شش و بیست دقیقه صبح بود.

سراسیمه پا شدم، باورم نمی شد که ساعت مرده باشد.
به این کارها عادت نداشت. من هم توقع نداشتم.
آدم ها هم مثل ساعت ها هستند.

بعضی ها کنارمان هستند مثل ساعت، مرتب، همیشگی. آنقدر صبور
دورت می چرخند که چرخیدنشان را حس نمی کنی.

بودنشان برایت بی اهمیت می شود،همینطور بی ادعا می چرخند،بی
آنکه بگویند باطری شان دارد تمام می شود بعد یکهو روشنی روز خبر
می دهد که او دیگر نیست.

قدر این آدم ها را باید بدانیم

قبل از شش و بیست دقیقه...!

نوشته شده در سه شنبه 10 مهر 1397 ساعت 07:02 ب.ظ توسط پانیا نظرات |

بهم گفت: «تا حالا شكار رفتی؟» گفتم: «نه»
 
گفت: «من قبلا می‌رفتم، ولی دیگه نمی‌رم، 

آخرین باری كه شكار رفتم، شكار گوزن بود، 

خیلی گشتم یه گوزن پیدا كردم. من بهش شلیك كردم، 

درست زدم به پاش، وقتی رسیدم بالای سرش هنوز جون داشت،
 
نفس می‌كشید و با چشم‌هاش التماس می‌كرد،

 زیباییش مسخم كرده بود، حس كردم كه می‌تونه دوست خوبی واسم باشه،

 می‌تونستم نزدیك خونه یه جای دنج واسه‌ش درست كنم. 

اما خوب كه فكر كردم فهمیدم كه این‌جوری اون گوزن واسه همیشه لنگ می‌زنه 

و هر وقت من رو ببینه یاد بلایی می‌افته كه سرش آوردم، 

از نگاهش فهمیدم بزرگترین لطفی كه می‌تونم در حقش بكنم 

اینه كه یه گلوله صاف تو قلبش شلیك كنم.»

 بعدش گفت: «تو هیچ‌وقت نمی‌تونی با كسی كه بدجور زخیمش كردی دوست باشی.»

نوشته شده در دوشنبه 19 شهریور 1397 ساعت 05:58 ب.ظ توسط پانیا نظرات |


(تعداد کل صفحات:[cb:pages_total])      [cb:pages_no]  
Template By : Pichak