اسمانی

تو مرا یاد کنی یا نکنی
باورت گر بشود گر نشود
حرفی نیست...
اما نفسم میگیرد
در هوایی که نفس های تو نیست

نوشته شده در شنبه 17 آذر 1397 ساعت 07:26 ب.ظ توسط پانیا نظرات | |


سعدی به روزگاران مهری نشسته در دل 

بیرون نمی توان کرد الا به روزگاران

****

گفتی: (به روزگاران مهری نشسته)گفتم:

بیرون نمی توان کرد حتی به روزگاران


نوشته شده در دوشنبه 12 آذر 1397 ساعت 11:59 ب.ظ توسط پانیا نظرات | |

گفتم تو فرهاد منی
گفتا تو شیرینی مگر؟!
گفتم خرابت می شوم
گفتا تو آبادی مگر؟!
گفتم ندادی دل به من
گفتا تو جان دادی مگر؟!
گفتم ز کویت می روم
گفتا تو آزادی مگر؟!
گفتم فراموشم نکن
گفتا تو در یادی مگر؟


نوشته شده در یکشنبه 4 آذر 1397 ساعت 07:42 ب.ظ توسط پانیا نظرات | |

خاطره ها هیچ وقت پاک نمی شوند
شاید کم رنگ بشوند
اما پاک نمی شوند
گوشه ای گم می شوند
گوشه ای از ذهنت را می گیرند...
و ناگهان
یک روز، یکجا
وسط خنده های مستانه
تورا به فکر فرو می برند
خاطره ها هیچ وقت پاک نمی شوند..

نوشته شده در چهارشنبه 30 آبان 1397 ساعت 07:40 ب.ظ توسط پانیا نظرات | |

*اینجا در دنیای من گرگ ها هم افسردگی مفرط گرفته اند*

*دیگر گوسفند نمی درند*

*به نی چوپان دل می سپارند و گریه می کنند...*


نوشته شده در جمعه 25 آبان 1397 ساعت 07:38 ب.ظ توسط پانیا نظرات | |

همه ی ادمها ظرفیت بزرگ شدن ندارند
اگر بزرگشان کنیم گم میشوند
دیگر نه شما را می بینند نه خودشان را
پس به اندازه ی ادمها دست نزنیم...

نوشته شده در یکشنبه 20 آبان 1397 ساعت 07:36 ب.ظ توسط پانیا نظرات | |

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.

نوشته شده در سه شنبه 15 آبان 1397 ساعت 06:15 ب.ظ توسط پانیا نظرات | |

ﻣﻮﺭﭼﮕﺎﻥ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺣﺮﻑ نمی زنند ، 
ﺍﻣﺎ ﺩﺳﺘﻪ ﺟﻤﻌﯽ ﺩﺍﻧﻪ ﺟﻤﻊ می کنند
.ﺯﻧﺒﻮﺭﻫﺎ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺣﺮﻑ نمی زنند ، 
ﺍﻣﺎ ﺩﺳﺘﻪ ﺟﻤﻌﯽ ﺧﺎﻧﻪ می سازند.
ﭘﺮﺳﺘﻮﻫﺎ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺣﺮﻑ نمی زنند،
 ﺍﻣﺎ ﺩﺳﺘﻪ ﺟﻤﻌﯽ ﺑﻪ ﺳﻔﺮ می روند.
ﺁﺩﻣﻬﺎ ﺑﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺧﻮﺏ حرف می زنند...
ﺗﻨﻬﺎ ﺁﺫﻭﻗﻪ ﺟﻤﻊ می کنند . 
ﺗﻨﻬﺎ ﺧﺎﻧﻪ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻨﺎ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ ﻭ 
ﺗﻨﻬﺎ ﺳﻔﺮ می کنند.
براستی ﮐﻪ ﺁﺩﻣﯽ ﺗﻨﻬﺎ ﺗﺮﯾﻦ ﻣﻮﺟﻮﺩ ﺭﻭﯼ ﺯﻣﯿﻦ ﺍﺳﺖ...

ژان پل سارتر

نوشته شده در سه شنبه 1 آبان 1397 ساعت 05:59 ب.ظ توسط پانیا نظرات | |

باز یک سال گذشت و 
دوباره به نقطه ی آغاز رسیدم‎.
خدایا دلم هوای دیروز رو کرده هوای روزهای کودکیم.
‎دلم میخواد مثل دیروز قاصدکی بردارم و
 آرزوهام رو به دستش بسپرم‎.
دلم میخواد دفتر مشقم رو باز کنم و
 دوباره تمرین کنم الفبای زندگی را.
‎میخوام خط خطی کنم تمام اون روزایی که دل شکستم و دلم  را شکستن.
٣٦٥روز گذشت:
روز هایی که قهقهه زدم از ته دل 
وبا تمام وجودم لبخند زدم و
شب هایی که اشک ریختم و
دلم شکست و فریاد  زدم.
روزهایی که دویدم تا برسم ، و شب هایی که خوابیدم و بیخیال شدم از رسیدن...
روزهایی که دوست داشتن را برای تك تك عزیزانم زمزمه کردم و عشق فریاد زدم؛
‎روزهایی که فکر کردم دنیا منم و من؛
نیاز به هیچ دست ودامنی نیست و بعد دنیا چرخید؛
گیر چرخ گردون افتادم, 
فهمیدم دنیا گرداننده دارد و دست به دامنش شدم..
خدایم را بیش تر شناختم 
بیش از پیش عاشقش شدم 
 ومهربانی و رحمتش را با تمام وجودم حس كردم
روز هایی كه گذشت چه خوب چه بد...
 وادمایی وارد زندگیم شدن 
ادمایی كه سرتا پا پر از عشقن 
ادمایی كه تا ابد فراموششان نخواهم كرد.

#تولدم مبارك باشد     97.7.18     ‎

Image result for tavalodam mobarak

:) ادامه مطلب :)
نوشته شده در سه شنبه 17 مهر 1397 ساعت 11:30 ب.ظ توسط پانیا نظرات | |

به ساعت نگاه کردم،

شش و بیست دقیقه صبح بود. 

دوباره خوابیدم.
بعد پاشدم.
به ساعت نگاه کردم.
شش و بیست دقیقه صبح بود.

فکر کردم: هوا که هنوز تاریکه،حتماً دفعه ی اول اشتباه دیده ام.
خوابیدم وقتی پاشدم هوا روشن بود ولی ساعت باز هم شش و بیست دقیقه صبح بود.

سراسیمه پا شدم، باورم نمی شد که ساعت مرده باشد.
به این کارها عادت نداشت. من هم توقع نداشتم.
آدم ها هم مثل ساعت ها هستند.

بعضی ها کنارمان هستند مثل ساعت، مرتب، همیشگی. آنقدر صبور
دورت می چرخند که چرخیدنشان را حس نمی کنی.

بودنشان برایت بی اهمیت می شود،همینطور بی ادعا می چرخند،بی
آنکه بگویند باطری شان دارد تمام می شود بعد یکهو روشنی روز خبر
می دهد که او دیگر نیست.

قدر این آدم ها را باید بدانیم

قبل از شش و بیست دقیقه...!

نوشته شده در سه شنبه 10 مهر 1397 ساعت 06:02 ب.ظ توسط پانیا نظرات | |

بهم گفت: «تا حالا شكار رفتی؟» گفتم: «نه»
 
گفت: «من قبلا می‌رفتم، ولی دیگه نمی‌رم، 

آخرین باری كه شكار رفتم، شكار گوزن بود، 

خیلی گشتم یه گوزن پیدا كردم. من بهش شلیك كردم، 

درست زدم به پاش، وقتی رسیدم بالای سرش هنوز جون داشت،
 
نفس می‌كشید و با چشم‌هاش التماس می‌كرد،

 زیباییش مسخم كرده بود، حس كردم كه می‌تونه دوست خوبی واسم باشه،

 می‌تونستم نزدیك خونه یه جای دنج واسه‌ش درست كنم. 

اما خوب كه فكر كردم فهمیدم كه این‌جوری اون گوزن واسه همیشه لنگ می‌زنه 

و هر وقت من رو ببینه یاد بلایی می‌افته كه سرش آوردم، 

از نگاهش فهمیدم بزرگترین لطفی كه می‌تونم در حقش بكنم 

اینه كه یه گلوله صاف تو قلبش شلیك كنم.»

 بعدش گفت: «تو هیچ‌وقت نمی‌تونی با كسی كه بدجور زخیمش كردی دوست باشی.»

نوشته شده در دوشنبه 19 شهریور 1397 ساعت 05:58 ب.ظ توسط پانیا نظرات | |

توی یک جمع نشسته بودم طبق عادت همیشگی
 مجله را ورق میزدم تا به جدولش رسیدم 
خواندم سه عمودی ...یکی گفت بلند بگو...
گفتم یه کلمه ی سه حرفیه...از همه چیز برتر
حاجی گفت :پول...تازه عروس مجلس گفت :
عشق...شوهرش گفت:یار...کودک دبستانی گفت 
:علم...حاجی ول کن‌نبود پشت سر هم میگفت:
پول اگه نمیشه طلا.سکه...گفتم حاجی بیخیال اینا نمیشه
...گفت :پس بنویس مال...گفتم‌نمیشه...کلافه گفت:جاه...
خسته شدم با تلخی گفتم نمیشه...مادربزرگ گفت :
مادرجان بنویس عمر...سیاوش که تازه از سربازی آمده بود گفت 
:کار...دیگری خندید و گفت:وقت...یکی از آن وسط گفت :
وام...به جدول خیره شدم ...جای آن کلمه ی سه حرفی خالی ماند 
ولی فهمیدم‌ تا شرح جدول زندگی کسی را نداشته باشی 
حتی یک حرف آن هم درست در نمیاید...
هنوز گاهی درگیر آن کلمه ی سه حرفی هستم...
شاید کودک کار بگوید :کفش...کشاورز بگوید
:برف...لال بگوید :حرف...ناشنوا بگوید :صدا
...نابینا بگوید :نور...ولی من‌هنوز در فکرم چرا کسی نگفت :
خدا

نوشته شده در شنبه 3 شهریور 1397 ساعت 12:09 ب.ظ توسط پانیا نظرات | |

در دیاری که در او نیست کسی یار کسی

کاش یارب که نیفتد به کسی کار کسی

هر کس آزار من زار پسندید ولی

نپسندید دل زار من آزار کسی

آخرش محنت جانکاه به چاه اندازد

هر که چون ماه برافروخت شب تار کسی

سودش این بس که بهیچش بفروشند چو من

هر که با قیمت جان بود خریدار کسی

سود بازار محبت همه آه سرد است

تا نکوشید پی گرمی بازار کسی

من به بیداری از این خواب چه سنجم که بود

بخت خوابیدهٔ کس دولت بیدار کسی

غیر آزار ندیدم چو گرفتارم دید

کس مبادا چو من زار گرفتار کسی

تا شدم خوار تو رشگم به عزیزان آید

بارالها که عزیزی نشود خوار کسی

آن که خاطر هوس عشق و وفا دارد از او

به هوس هر دو سه روزیست هوادار کسی

لطف حق یار کسی باد که در دورهٔ ما

نشود یار کسی تا نشود بار کسی

گر کسی را نفکندیم به سر سایه چو گل

شکر ایزد که نبودیم به پا خار کسی

شهریارا سر من زیر پی کاخ ستم

به که بر سر فتدم سایه دیوار کسی


نوشته شده در یکشنبه 28 مرداد 1397 ساعت 07:53 ق.ظ توسط پانیا نظرات | |

گاهی باید آدم دلش کمی خنثی بودن بخواهد!
کمی سرد شدن!
یا اصلا به یکباره محو شدن را !
مثلا برای مدت

گاهی باید آدم دلش کمی خنثی بودن بخواهد!
کمی سرد شدن!
یا اصلا به یکباره محو شدن را !
مثلا برای مدتی روی بودن تمام آدمهای در رفت و آمد زندگی اش خط بکشد! 
بعد بنشیند با خودش خلوت کند. 
ببیند چند نفر دقیقا وقتی پیدایشان می شود که کارشان لنگ اوست 
و چند نفر همیشه در کنارش هستند!
یکدفعه دور تمام آدمهایی که همیشه هوایش دارند را خط قرمز بکشد!
یک وقتهایی باید به یکباره قید تمام آدمهای خوب زندگی اش را بزند
 تا اگر روزی به هردلیلی دست تقدیر آنها را از او گرفت،
خاطرات زیادی وجود نداشته باشد که چشمش را خیس کند یا بغضش را منفجر!
گاهی هم نیاز است بنشیند و با تنهایی هایش خاطره سازی کند 
که اگر یک روزی،دیگر خبری از آدمهایی که حکم مگس دور شیرینی را برایش دارند،نشد،
دلش نلرزد که دیگر تنهاترین آدم روی زمین شد!
که حالش بد نشود! که حداقل خیالش راحت باشد تکلیفش با خودش مشخص است 
و میداند از اول تنها بوده!
یک موقع هایی باید تنها بود!
تنهای تنها...

نوشته شده در شنبه 13 مرداد 1397 ساعت 09:41 ق.ظ توسط پانیا نظرات | |

به گمانم سال‌های زیادی از ورود پیتزا به ایران می‌گذرد! 
ولی من حدود بیست ‌و شش هفت سال قبل با ایشان آشنا شدم! 
پدرم زیاد اهل این قرتی بازی‌ها نبود و چلوکباب کوبیده را ترجیح می‌داد! 
به من هم گفته بود هر نمره‌ی بیستی که بگیری 
برایت یک پرس سیرابی می‌خرم! بعد که انگیزه پیدا کردم و 
چندتایی ۲۰ پشت هم گرفتم، دید به‌صرفه نیست! 
دبّه کرد و زد زیرش!
بار نخست که پیتزا خوردم، کلاس پنجم ابتدایی بودم. 
یکی از همکلاسی ها _که پدرش بقالی داشت و 
خیلی تأکید می‌کرد که نگوییم بقالی و بگوییم سوپرمارکت!
به من گفت غذای جدیدی به اسم پیتزا آمده که بسیار خوشمزه و باکلاس است!
من تا آن‌وقت غذایی نخورده بودم که از الویه باکلاس تر باشد! 
سریعاً پذیرفتم! مقداری از عیدی‌ها را برداشتیم، 
رخت عیدمان را پوشیدیم و راهی شدیم! 
حوالی پارک فدک تهران، مغازه‌ی شیک و مدرنی 
با قیاس‌های آن‌وقت - باز شده بود که سر درش نوشته بود: پیتزا تنوری! 
با استرس نشستیم و دوتا پیتزا پپرونی سفارش دادیم! 
چون اسمش سخت‌تر بود و باکلاس تر!
پیتزاها را که آوردند قفل کردیم! نه نان داشت نه برنج! 
خیلی مؤدب به صاحب مغازه گفتم: نونش رو فکر کنم یادتون رفته بیارید! 
طرف هم نامردی نکرد و گفت: آخ! آره! یادم رفت! 
بعد دو تا نان باگت گدا خفه کن گذاشت روی میز!
تکه‌های پیتزا را می‌گذاشتیم لای نان و مثل اسب می‌خوردیم! 
جالب اینجاست که نان کم آوردیم ومن خیلی باشخصیت رفتم 
پیش صاحب مغازه و گفتم: دو تا نون دیگه لطفاً! 
و مردم همین‌طور بهت‌زده نگاه مان می‌کردند و 
خدا شاهد است که بادی به غبغب انداخته بودیم و فکر می‌کردیم، 
به خاطر رخت‌های عید و خوش‌تیپی زیادمان است که نگاه مان می‌کنند!
در آخر هم آن‌قدر از نتیجه‌ی کار راضی بودم که پیش از رفتن، 
یک پیتزای دیگر خریدم و یورتمه طرف خانه‌ی عمویم رفتم
 و با پسرعموها نشستیم دور هم با بربری خوردیم و خیلی چسبید!
از خدا پنهان نیست، از شما چه پنهان که هنوز هم اگر جلویم را نگیرند، 
خوردن پیتزا را با نان ترجیح می‌دهم! 
به ‌عنوان یک مرد سنّتی به شدت اعتقاد دارم غذایی که نه نان داشته باشد نه برنج، 
اصلاً غذا نیست! فرقی با سالاد ندارد!

.
.
.
حامد ابراهیم پور

نوشته شده در شنبه 6 مرداد 1397 ساعت 10:07 ق.ظ توسط پانیا نظرات | |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت